Dienstag, 22. Oktober 2013

چند مقاله ی جدید از دکتر آزاده آزاد - رادیکال فیمینیست





کنار گذاشتن مردانگی سلطه گر به معنای کنارگیری واقعی یا نمادین از قدرت است. همانطور که ردمن نشان می دهد (١٩٩٦)، "هیچ دلیل بدیهی وجود ندارد که پسران و مردان بخواهند قدرت هایی را که موقعیت اجتماعی شان به آنها اعطاء کرده است، رها کنند ."(٥) و زمانی که این اتفاق می افتد، معمولا مردانی که دارای منابع قدرت دیگری مانند تعلق به یک طبقه یا نژاد و قومیت غالب هستند، می توانند از مردانگی هژمونیک دست بکشند و کماکان از مزیت مردسالاری برخوردارباشند.
 کانل (١٩٩٥) مردی را به عنوان نمونه ذکر می کند که "در سن سی سالگی از حرفه ای موفق و شیوه زندگی تحت فشار منصرف شد" (٦). اما رها کردن حرفه مردانه اش یک عملکرد بسیار مردانه بود. به عنوان مثال، اوهمسر خود را تنها زمانی که مزرعه شان را خریداری کرد در جریان گذاشت (٧). این طرد طوری صورت میگیرد که بشکل نمادین طرد قدرتمند قدرت درمیاید. در نتیجه، کنارگذاشتن مردانگی هژمونیک می تواند توانمندساز شود. بنابراین، "توانمند سازی مردان بمنظور آنکه آنان از خود سلب قدرت کنند" تناقض گویی نیست (٨). البته این فقط در مورد اقلیتی از مردان صدق میکند.

 
در اکثر جوامع، زنان امکان تعریف گونه خود را ندارند چرا که از پیش برای آنها تعریف شده است. حتی در فرهنگ امروزی غربی که در آن وضعیت زنان به میزان قابل ملاحظه ای بهبود یافته است، از آنها هنوزهم مصرانه خواسته میشود که بدن و آرایش کامل داشته وهمراهان دوست داشتنی مردان که جهان مردانه را میسازند باشند. و منافعی که زنان دارای زنانگی سازگار پس از رقابت با دیگر زنان مشابه خود برای رسیدن به ارج خیالی دریافت میکنند در مقایسه با مزایای پدرسالاانه مردان دارای مردانگی هژمونیک بیش از حد کوچک است.

در حالی که جدا کردن خود از مردانگی هژمونیک و یا افراطی بمعنای رها کردن قدرت واقعی و یا نمادین است، جدا کردن خود از زنانگی سازگار یا کلیشه ای برابر با اظهار قدرت است. رد زنانگی سازگار یا هنجاری، چه از نقطه نظر فمینیستی انجام شود و چه از جانب دختران ورزشکار و یا زنان بوچ یا مردانه صورت گیرد، بمعنای رد ناتوانی ایست که به همراه آن می آید.


 نظم گونه ای مردسالاری فعلی، که در جوامع سراسر جهان عمیقا تعبیه شده است، در خدمت حفظ مزایای مردان متعلق به بعضی از طبقات اجتماعی و اقوام است. این نابرابری های گونه ای یک نوع خشونت است و البته جهانی ترین نوع خشونت نیز هست. حذف این خشونت از جوامع سراسر جهان  به آسانی مقدور نیست، اما برای ما که راه بسوی برابری گونه ای مطلق را  طرح میکنیم؛ این رخداد غیرممکن نیست.

مردانگی هژمونیک  تسلط مردان بر زنان را توجیه کرده و به آن تداوم میبخشد. این مردانگی هنگامی که با برخی از نهادهای قدرت، از قبیل موقعیتهای بالای تجاری، نظامی یا دولتی، مرتبط میشود برقراراست. مردانگی هژمونیک ثابت نبوده، دائما در حال تغییر است.
با وجود آنکه همه مردان، مردانگی سلطه گر را اتخاذ نمیکنند، همه مردان از مزایای سیستم مردسالاری و تبعیت جامع زنان بهره مند هستند. این مزایا می تواند کم باشد، ولی  بازهم برای مردان مفید واقع میشود.
خشونت علیه زنان وسیله ای برای حفظ تبعیت زنان است. ما علاوه بر خشونت مردان علیه زنان، خشونت ساختاری هم  داریم که برای تداوم این انقیاد بسیار قوی تر و قاطع تر است .
برای خواندن مقالات روی تیتر آنها کلیک کنیم
مقالات بیشتر از آزاده

دولتهای مردانه و سیاستهای گونه ای

واژگان کلیدی: سیاست گونه ای، نابرابری گونه ای، دولت مردانه، مردانگی سلطه گر


١. دولت مردانه و سیاست گونه ای

سیاست گونه ای، در ساده ترین معنایش، اشاره به موضع جامعه در قبال نقش های گونه ای است ، در مورد آنچه برای زنان و مردان قابل قبول یا غیر قابل قبول است.

این سیاست ها مسیرشان را در شرایط متفاوت تغییر می دهند. با این حال، اصطلاح  سیاست های گونه ای شامل اجزای مختلف عمل سیاسی زنان، مانند مشارکت در جنبش های اجتماعی، شوراهای منتخب، احزاب سیاسی، و دولت است. سیاست های گونه ای بر زنانگی ها و مردانگی ها و نیز بر ارتباط بین زنان و مردان در طول فعالیت های خود در متون مختلف سیاسی تمرکز دارند. بالاخره، سیاست های گونه ای شامل روابط قدرت و روابط علت و معلولی در حصار معانی گونه، جنس و گرایش های جنسی است.

نظام پدرسالاری / مردسالاری، که به درجات مختلف در اغلب جوامع امروز وجود دارد، طیفی از کشاکش صریح اجتماعی در مورد گونه ، جنس و  تمایلات جنسی ایجاد میکند. سیاستهای گونه ای در تمام ساختارهای جامعه و جنبه های زندگی ما، از کوچکترین تا بزرگترین مقیاس،  رسوخ میکند. سیاست های گونه ای در روابط صمیمانه ما با دیگران، در تصمیم گیری هایمان، و نیز در سیستم خانواده اکثر جوامع، ساختارهای نهادی، سازمان های فرهنگی، نظام سیاسی و دولت آشکار است. این مقاله بردولت،  که یک ساختار "نهادینه ساز گونه" است(١)، و بر تأثیر عمده سیاست های گونه ای بر روابط گونه ای متمرکز است.

در داخل دولت: ١) حوزه نخبگان دولتی محدوده منحصر به فرد مردان بوده، زنان بسیار کمی به عنوان وزیریا سران دولت خدمت میکنند. ٢)  کارکنان دفاتر مدیریت بطورآشکار و قابل توجهی فقط  از مردان تشکیل شده اند. ٣) دولت، مردان را به سلاح مجهز کرده و از مسلح شدن زنان جلوگیری میکند. به عنوان مثال، رئیس جمهور کارتر، اگر چه از اصلاحیه حقوق برابر حمایت میکرد، از منصوب کردن زنان به موقعیت های نبرد در ارتش خودداری کرد. ٤)ایدئولوژی های مردانگی سلطه گر که زور را برمیگزیند، زمینه شکل گیری سیاستهای دیپلماتیک و نظامی بسیاری از کشورها را فراهم میکند. مثال هایی که میتوان آورد عبارتند از آزمایش اتمی توسط کره شمالی در ماه فوریه  ٢٠١٣، بمب گذاری در افغانستان از سال ٢٠٠١ ببعد ، و بمب گذاری در عراق از سال ٢٠٠٣ ببعد  به دستور دولت های بریتانیا و ایالات متحده.

دولت های سراسر جهان درگیر فعالیت های ایدئولوژیک متعدد در مورد جنس و گونه، مانند تحمیل حجاب بر زنان و تصویب قانون ازدواج سرپرست خانوار با فرزندخوانده در ایران، پیاده سازی سیاست های کنترل تولد در چین و هند، و تلاش اروپا در افزایش مشارکت زنان در فعالیت های اقتصادی، هستند.(٢) دولتها اغلب سعی به کنترل سکسوالیته از راه اقداماتی مانند تصویب قوانین سن قانونی فعالیت های جنسی و/ یا ازدواج، ممنوعیت همجنسگرایی، مجرم کردن گسترش عمدی بیماریهای منتقله از راه جنسی، به ویژه ایدز، دارند. ابعاد دیگری در سیاستهای گونه ای وجود دارند  مانند سیاست های فرصت برابر، بیانیه سازمان ملل متحد در مورد دهه بین المللی زنان، مهاجرت تضمینی برای زنان، اصلاحات حقوق برابر در ایالات متحده، و ضد تشکیلاتی که سیاست سازمان ملل متحد در مورد سرکوب زنان در ایران، افغانستان، پاکستان و عربستان سعودی را به چالش کشید.

بنابراین، دولت می تواند برزندگی شهروندان هم اثرمثبت و هم اثر منفی داشته باشد. با این حال، در این مقاله، بر اقدامات سرکوبگرانه و خشونت آمیز که مشخصه اکثر دولتهاست تمرکز  میگردد، چرا که دولت یک نهاد مردسالار و سرمایه داری است که عمدتا بعنوان عاملی در هر دو سیاست گونه ای و طبقاتی ایجاد شده است.(٣) به گفته دیوید فرنباک، دولت در طول تاریخ برای نهادینه کردن خشونت مردانه ساخته شده است.(٤) دو نمونه متفاوت از خشونت دولتی عبارتند از دستگیری، زندان و بدرفتاری کردن با زنان (و مردان طرفدار فمینیسم) که امضاء شهروندان را  برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان در ایران جمع آوری میکرده اند ، و بمباران افغانستان و عراق توسط ارتش آمریکا بعنوان یک دستگاه دولت آمریکا.


٢. نابرابری های گونه ای

نابرابری گونه ای به معنای اختلاف در حقوق، فرصت ها، تحرک اجتماعی و امتیازات بین افراد بدلیل گونه است. به عبارت دیگر، تفاوت در وضعیت، قدرت،  و قدر و منزلت زنان  و مردان در گروه ها، اجتماعات و جوامع است. همانطور که گردا لرنر(١٩٨٦) میگوید، گونه "ژاکت دیوانگان، ماسک،  لباسی است که  در آن زنان و مردان رقص نابرابر خود را میرقصند"(٥).

در جوامع غربی، تحولات چشمگیر در نقش ها و هویت های گونه ای، فرصت های بیشتری را برای زنان باز کرده است. در حالی که مردان هنوزهم در تلاش برای سازگاری خود به شرایط تازه هستند. خشونت مردان علیه زنان، به ویژه خشونت خانگی، با وجود آنکه مدتی طولانی است که غیر قانونی شده است، همچنان ادامه دارد اما تعداد بیشتری از مردان یادمیگیرند که برخورد "مرد، مرد است" را نداشته، بلکه بجای توسل به خشونت راههای تازه ای برای حل مناقشات پیدا کنند.

از نظر قانونی، زنان در محل کار نمیتوانند مورد تبعیض قراربگیرند، لیکن تاثیر مانع نهان و نشکن(*) مانع از ترقی بیشتر آنها درموقعیت مدیریت و داشتن موقعیت های بالا در شرکت ها و سازمان های دولتی به اندازه مردان میشود. علاوه بر این،  زنان حتی اگر در محل کاربه پیش بروند، هنوز هم از آنان انتظار میرود که مسئولیت اولیه مراقبت از خانه و خانواده را بعهده بگیرند. مادران شاغل دو برابر پدران شاغل کارخانگی انجام میدهند، چرا که کارهای تکراری کار زن تلقی میشود.

در کشورهای در حال توسعه، به خصوص در کشورهایی که در آن زنان تحت قانون شریعت زندگی می کنند، نابرابری های گونه ای بسیار شدید تر است: از شهادت یک زن نیمی از آن مرد بودن در دادگاه، ملزم بودن خانواده یک زن قاتل و محکوم به قصاص به پرداخت تفاضل دیه مرد مقتول،  تا نداشتن حق طلاق برای زنان، نداشتن حق حضانت، دسترسی کمتر به آموزش و پرورش، نداشتن حق سفر بدون اجازه شوهر، اجباربه پوشیدن حجاب، قربانی خشونت خانگی و خیابانی با مجاز دولتی بودن، نداشتن حق رابطه جنسی خارج از ازدواج، نداشتن حق قضاوت یا رییس جمهور شدن، و بالاخره قربانی نوزادکشی و یا قتل مهریه ای بودن در کشورهایی مانند هند، پاکستان و بنگلادش.

سود سهام پدرسالاری / مردسالاری، اصطلاح ابداعی ریوین کانل (٦)، که به بهای زنان به نفع مردان مزایا و قدرت اعطاء میکند، عبارتست از ثروت اضافی و درآمد کلا بالاتر از زنان، احترام بیشتر، کنترل بیشتر بر زندگی خویش، و دسترسی بیشتر به منابع و به قدرتهای نهادین. بنابراین، کارکرد سودسهام پدرسالاری/ مردسالاری تقویت و حفظ نظم گونه ای و نابرابری های گونه ای، طبیعی نشان دادن این نابرابری ها، و کلا تقویت سیستم پدرسالاری/ مردسالاری جوامع معاصر است.

دسترسی زنان به این سودسهام مردسالارانه شرط لازم برای ریشه کن کردن نابرابری های گونه ای است. با این حال، این کافی نیست. علاوه بر وابستگی  یا اشکال اقتصادی، زنان باید با سنت ها و ارزش هائی که جوامع مردسالار/ پدرسالار برآنها تحمیل میکند نیز مقابله کنند.

این درست است که بعضی از حرفه هایی که با تسلط مرد و مردانگی سلطه گر در ارتباط است ، از جمله مشاغل سیاسی راس بالا، خدمت در ارتش و شرکت در جنگ، شرکت در مسابقه تسلیحاتی، و کار در معدن، یا خطرناکند و یا استرس زا. در این حرفه ها، آسیبی که به مردان میرسد بیش از مزایای سودسهام  پدرسالارانه است. این قیمتی است که مردان  به منظور حفظ پدرسالاری /مردسالاری و سرمایه داری پرداخت میکنند.


نتیجه

نظم گونه ای مردسالاری فعلی، که در جوامع سراسر جهان عمیقا تعبیه شده است، در خدمت حفظ مزایای مردان متعلق به بعضی از طبقات اجتماعی و اقوام است. این نابرابری های گونه ای یک نوع خشونت است و البته جهانی ترین نوع خشونت نیز هست. حذف این خشونت از جوامع سراسر جهان  به آسانی مقدور نیست، اما برای ما که راه بسوی برابری گونه ای مطلق را  طرح میکنیم؛ این رخداد غیرممکن نیست.

زیر نگاشت
 (*)Glass ceiling.
منابع
1. Connell, R.W. 1987. Gender and Power, Society, the Person and Sexual Politics. Polity Press: Cambridge, UK.
2. Keating, Michael (Editor). 2007. Scottish Social Democracy: Progressive Ideas for Public Policy (Regionalisme & Federalisme/Regionalism & Federalism). Bruxelles, P.I.E. Peter Lang.
Nicholls, Kate. 2007. Europeanizing Responses to Labor Market Challenges in Greece, Ireland, and Portugal: The Importance of Consultative and Incorporative Policy-Making. PhD. Dissertation.
etd.nd.edu/ETD-db/theses/available/etd-06082007-110051/unrestricted/Nicholls2007.pdf
3. Eisenstein, Zillah R. 1979. Capitalist Patriarchy and the Case for Socialist Feminism. Monthly Review Press: New York.
4. Fernbach, David. 1981. The Spiral Path. Gay Men’s Press: London.
5. Lerner, Gerda. 1986. The Creation of Patriarchy (Women and History). New York: Oxford University Press. P.238.
6. Connell, R.W. 1995. Masculinities. Cambridge: Polity Press. P. 64



مردانگی سلطه گر / هنجاری / سنتی



واژگان کلیدی: سلطه، حق برخورداری از قدرت، خشونت علیه زنان



 در جوامع مردسالاری، همیشه یک رابطه ایده آل عمده  فرهنگی و هنجاری بین یک مرد با زنان و دیگر مردان وجود دارد که مشخصه اش گرایش  به تسلط بر دیگر مردان و فرودست کردن زنان است کانل این نوع آرمانی از مردانگی را "هژمونیک" یا سلطه گر  نامیده  و آن را به عنوان "پیکربندی پراتیک گونه ای تعریف میکند که تجسم پاسخ فعلی به مشکل مشروعیت پدرسالاری بوده  و موقعیت غالب مردان و فرودستی زنان را تضمین میکند." (١)

 در تمام جوامع مردسالار، مردانگی های هژمونیک یا هنجاری در واقع برای اعمال سلطه و کنترل ساخته شده اند و چنبره اصلی این مردانگی ها چیزی جز اعمال  قدرت بر دیگران نیست. این نسخه از مردانگی در هر جامعه  یا گروه مردسالاری مورد احترام است، حال آنکه مردانگی های دیگر یا مورد تحسین نبوده و یا حتی مورد تحقیر قرارمیگیرند. 



فضاهای مردانگی سلطه گر 

ویژگی های مرتبط با مردانگی سلطه گر عبارتند زمختی، توانایی بدنی و روحی، پرخاشگری، انگیزه داشتن، جاه طلبی، هدف گرایی، استقلال، خودکفایی، موفقیت، جدائی عاطفی، خونسردی، و تسلط بر زنان. رونالد لوانت هنجارهای سنتی مردانه را چنین شرح میدهد: "اجتناب از زنانگی، احساسات محدود، سکس جدا از صمیمیت، پیگیری موفقیت و موقعیت، اعتماد به نفس، قدرت و پرخاشگری، و همجنسگرا ستیزی." (٢)

مردانگی سلطه گر با زندگی تک تک مردان دقیقا منطبق نیست، لیکن جوامع مردسالار مردان را قاطعانه به جذب آن تحریک کرده و زنان را از انجام چنین کاری منع می کنند. این مردانگی بطور خودکار شایع ترین نمونه مردانگی نیست، اما تا حدودی از نظرفرهنگی متعالی ترین و سفارش شده ترین مدل است که همیشه موقعیت فرودست زنان را تقویت میکند.
بارز ترین  دارندگان مردانگی سلطه گر نه لزوما قدرتمند ترین مردان، بلکه کهن الگوهائی مانند قهرمانان ورزشی، بازیگران فیلم و شخصیت های خیالی رمان یا فیلم هستند. با این حال، سلطه تنها زمانی اعمال میشود که مدل فرهنگی تا حدی با قدرت نهادین منطبق باشد. بنابراین، مردانی که در سطوح بالای دولت و تجارت و ارتش قراردارند؛ نمایندگان مردانگی سلطه گرهستند.
بر اساس الگوهای مردانگی سلطه گر که رونالد لوانت و همکاران (٣)، جیمز اونیل (٤)،  رابرت برانن (٥)، هرب گلدبرگ (٦)  و کلیف چنگ (٧)  ارائه کرده اند، می توانیم بگوئیم که ساختهای سنتی مردانگی سلطه گر درغرب شامل یازده فضای زیر میباشند.
١. استقلال یا  اعتماد به نفس. مردانگی های سلطه گر خواهان آنند که مردان مشکلات را بدون کمک دیگران حال کنند.
٢. هدف گرائی .
 ٣. مقام وموفقیت. این هنجاری است که به  مردان دیکته میکند همیشه برای موفقیت در آنچه که انجام می دهند وسواس بخرج داده ، برای مقام و ثروت  تلاش کرده، و قادر به رقابت و کنترل باشند. برای موفق شدن به عنوان یک مرد، شخص باید به دیگران مشکوک بوده و قادر به کنترل آنان و اعمال نفوذ بر آنان باشد. (٨)
٤. ماجراجویی، ریسک پذیری، رقابت،  پرخاشگری، سلطه و خشونت. هنجار پرخاشگری و ماجراجویی انگیزه ای برای مردان میشود تا خود را در معرض خطرات قرار داده  و به خشونت دست بزنند  و یا، حداقل، قادر به اعمال خشونت تصورشوند . رفتار پرخاشگرانه و خشونت آمیز یک عنصر حیاتی مردانگی سلطه گراست. با اتخاذ رفتار پرخاشگرانه و خشونت آمیز نسبت به دیگران، بویژه نسبت به کسانی که  زنانه بحساب می آیند ، مانند زنان و مردان همجنس گرا، یک مرد می تواند مردانگی خود را نشان دهد.
٥. ضد زنانگی، فرارازهرآنچه زنانه است، کنترل عواطف، سرکوب احساسات وعواطف، عواطف محدودگر، زهد و تادیب نفس، تمایلات جنسی غیر رابطه ای،  تمایلات جنسی شئی ساز و همجنسگرا ستیزی. تحقیر زنانگی و ترس از آن، که قلب مردانگی سلطه گراست، شامل طرد مردانی است که دارای احساسات بوده و و آن را ابراز میکنند، و مردانی که آسیب پذیرند، یا همجنسگرا هستند - زیرا که همجنسگرا ستیزی در قلب جامعه پذیری مردانه سلطه گر قرار دارد. 'چیزهای اوا خواهری ممنوع،' این نوع جامعه پذیری را جمعبندی میکند. همچنین، تمایلات جنسی غیررابطه ای و شئی ساز با طرد زنانگی در ارتباط است.
٦.  زمختی بدنی و نیز قابلیت های ورزشی (توسعه عضلانی) .
٧. تسلط و قدرت و کنترل بر زنان و برخی از مردان دیگر.
مردانگی سلطه گرعمدتا درگیر قدرت، کنترل و سلطه است. این سلطه می تواند بطورجسمی - با اندازه بزرگتر و قدرت بیشتر- بیان شود،  یا از طریق به دست گرفتن قدرت در سلسله مراتب یک گروه تعبیر شود. مهارتهای فنآوری عالی می توانند برای کسب قدرت مورد استفاده قرار گیرند.  بیل گیتس یک مثال نمونه از قدرت 'خرخونها'  است. هر شکلی از مردانگی سلطه گر شامل تصرف و نگهداشتن  قدرت است. به گفته مایکل کیمل، "تعریف سلطه گرای مردانگی همانا مرد در قدرت،  مرد با قدرت، و مرد قدرت است." (٩)
 یک نکته بسیار مهم در مورد قدرت مرد: هر چند، در واقع، مردان در قدرت هستند - هم بعنوان یک گروه غالب  بر زنان، وهم بعنوان برخی از مردان بموجب طبقه، قومیت، و جنسیت غالب بر مردان دیگر - بسیاری از مردان می گویند احساس می کنند هیچ قدرتی ندارند، و یا در واقع احساس ناتوانی میکنند.  آنها تا آنجا که بیانیه فوق درست است حق دارند. زیرا که مردانگی سلطه گر لزوما شامل تجربه قدرت نبوده، بلکه همیشه شامل تجربه حق برخورداری از قدرت نیز است. این به راحتی می تواند با شکایت برخی از مردان بیکار که میگویند زنان شاغل شغل آنها را گرفته اند نشان داده شود. بهمین دلیل است که بسیاری از مردان زمانی که فمینیسم به آنها ارائه میشود حالت دفاعی بخود میگیرند - آنها احساس میکنند که مجبوربه رها کردن حق خود به  برخورداری از قدرت هستند. بسیاری از مردان، فمینیسم را مانند آسیبی به توانایی خود برای مطالبه 'حق طبیعی'  شان به قدرت احساس میکنند.
 ٨. مردانگی سلطه گر یک مفهوم پویاست که شامل مسابقه بر سر رهبری نیز میشود. این تعامل سلسله مراتبی میان مردانگیهای گوناگون را تعریف کرده و این امر را که برخی از مردان تسلط بر دیگر مردان و بسیاری از زنان را لازم و طبیعی میدانند؛ توجیه میکند. این سیستم روابط میان گونه ها، موقعیت در این سیستم، و ایدئولوژی مردسالاری را که کارکردش بازتولید سلطه مردان است تعریف می کند. کیفیت حاضر در همه جا و نهادینه مردانگی سلطه گر اشکال از نظرفرهنگین ارزشمند مردانگی را نشان می دهد و به مردانی که تا حدی این ویژگی را میپذیرند مزایائی اعطاء میکند.
٩.  سهل انگاری در مراقبت های بهداشتی. برای موفق بودن، مرد هیچ چاره ای جز سرکوب نیازهای جسمی و روحی خود ندارد. به عنوان مثال، او باید خواب کمتری داشته، درد بیشتری را تحمل کرده، و بدون غذا و یا با انتخاب های غذایی بد بسر برد.
١٠. نظرات مبنی بر اینکه مردان از لحاظ بیولوژیکی برتر از زنان هستند.
١١. گرایش به خشونت. مردانگی سلطه گر ایجادکننده اصلی خشونت علیه زنان است. در سال ١٩٩٥در کنفرانس جهانی زنان در پکن، در میان موضوعات مختلف، موضوع خشونت علیه زنان از همه موضوعات مهمتر بود و تجربه ای مطرح در سطح بین المللی ارزیابی شد.
این درست است که اکثر مردان همسران خود را مضروب نمیکنند. دلیلش آنست که آنان امکان استفاده از وسایل کنترل بسیاری را دارند  که بعضی شان مبنی بر تهدید و بعضی دیگر مبنی بر جلب رضایت است - مانند شوهران طبقه متوسط  که بسیاری از تصمیمات مهم  را خود  و با دخالت جزئی همسرشان بعهده میگیرند (١٠).
زنان درک گسترده ای از خشونت مردان دارند که نه تنها خشونت فیزیکی و جنسی و تهدید آن، بلکه بدرفتاری عاطفی، انقیاد اقتصادی، و خشونت نهادی را نیز در برمیگیرد (١١). جلنا هانمر(١٩٩٦) میگوید که خشونت مردان آشنا یا ناشناس "برای کنترل، تسلط و بیان اقتدار و قدرت طراحی شده است." (١٢).
ضرب و جرح مهلک و غیرمهلک زنان، ملعبه‌سازی‌جنسی آنان، قتل عام شان، آزار و اذیت جنسی، ملعبه‌سازی‌زنان روسپی و زندانی کردن زنان موارد جدا از یکدیگر نبوده، بلکه مجموعه ای از به کارگیری گسترده مردانگی سلطه گر و قدرت مردان است.
داوسون و لنگان (١٩٩٤) با استفاده از مجموعه ای از داده های بین سالهای ١٩٨٧ و ١٩٩١، نتیجه گیری کردند  که زنان ١٠ بار بیشتر خشونت مردان را گزارش میدهند تا مردان خشونت زنان را (١٣). در حالی که مردان از خشونت به عنوان بیان حق خود به برخورداری از قدرت و سلطه و همچنین زن ستیزی شان استفاده میکنند، زنان معمولا در دفاع از خود و یا به عنوان یک عامل بازدارنده انسانیت زدایی یا مرگ، به خشونت متوسل می شوند. پژوهش های تاریخی و فعلی نشان می دهد که خشونت مردان علیه زنان بهمان اندازه در مناطق روستایی شایع است که در محیط های شهری (١٤).
تحقیقات نشان می دهد که در مورد مردانی که همسرشان از لحاظ اقتصادی به آنها وابسته است ، هرچه این وابستگی بیشترباشد، احتمال تحمیل خشونت شدید از جانب مردان نیز بیشتر میشود (١٥).  در پژوهش بر روی ١٠٩ زن آسیب دیده از ضرب و شتم  در یک پناهگاه اسکاتلندی، دوباش و دوباش (١٩٧٩)  سه محرک عمده را که باعث خشونت مردان میشود تشخیص داده اند: احساس مرد که همسرش کارهای خانه اش را انجام نمی دهد و یا غذای گرم جلویش نمیگذارد ؛ حسادت مرد،  و اینکه همسر مرد با او در باره  مسائل مالی خانواده مقابله کرده است (١٦).
در ایالات متحده آمریکا، آمار نشان می دهد که از سال ١٩٧٦ تا ١٩٨٥،حدود ١٠٥٢٩ مرد همسر خود را کشته و در این میان ٧٨٨٨ زن همسر خود را  به قتل رسانده است (١٧). با این حال، این آمار دلایل قتلها را نشان نمیدهد. به گزارش استارک و فلیتکرافت (١٩٩٦)، بسیاری از قتلهای زنان و کودکان نتایج ضرب و جرح زنان هستند (١٨). دوباش و دوباش (١٩٩٢) نیز همین را اعلام کرده و نشان می دهند که:
"هنگامی که زن به علت ضرب و جرح کشته می شود این وضعیت معمولا حد نهایی و افراطی ترین شکل خشونت از جانب مرد شریک زندگی او است. هنگامی که مرد می میرد، این به ندرت عمل نهایی در رابطه ای است که زن او را بارها مورد ضرب و شتم قرارداده باشد." (١٩)

استارک و فلینتکرافت، بر اساس تحقیقات شان معتقدند که سه موضوع در قتل همسر نقش دارد: گرفتار شدن رو به افزایش زن  آسیب دیده، دعواهای شدید بر سررفتار و نقش زن و ارتباطات گذشته با سازمانهای حمایتگر(٢٠). دیلی و ویلسون (١٩٨٨) که قتل در بسیاری از جوامع متفاوت مانند جوامع صنعتی و بومی را بررسی کرده اند، بر این باورند که خشونت شوهران علیه زنان ریشه درگرایش شوهران به کنترل زنان و توانایی باروری آنها  یا همانا "مالکیت جنسی مرد،" دارد (٢١).
نوعی دیگر از خشونت مهلک علیه زنان، قتل-خودکشی است که شامل قتل یک نفر یا بیشتر پیش از خودکشی قاتل است. قربانیان خشونت مردانه اغلب همسران سابق یا فعلی، عشاق سابق یا فعلی، و گاهی اوقات بهمراه فرزندان زن و یا زوج هستند. واقعه قتل-خودکشی اغلب بدنبال ضرب و جرح زن صورت میگیرد. مرزوک، تردیف و هرش، با اشاره به تحقیقات آلن (١٩٨٣) و برمن (١٩٧٩) و در موافقت با استارک و فلینتکرافت (١٩٩٢)، چنین مشاهده میکنند:
"درحالی که برخی از قتل-خودکشی ها مدت کوتاهی پس از شروع 'حسادت بدخیم' صورت میگیرد، در بیشتر اوقات یک رابطه آشفته مزمن و مملو از سوء ظن های مبنی بر حسادت، آزار لفظی و خشونت خفیف وجود داشته است." (٢٢)
در مورد کشتار جمعی و زن ستیزانه زنان توسط مردان، که ما زن کشی مینامیم، دو نوع از این اشکال نادر قتل وجود دارد. 'قتلهای زنجیره ای'  یا کشته شدن تعداد زیادی از مردم در حوادث جداگانه، با یک دوران سکوت بین قتل ها؛  و 'کشتار جمعی همزمان' یا قتل چند نفر در یک حادثه واحد. این جنایات همیشه با زن ستیزی عمیق مرد قاتل همراه است.
درجریان زن کشی ٦ دسامبر ١٩٨٩ در مونرل ، مارک لوپین با کشتن ١٤ زن در کلاس درس دانشکده پلی تکنیک دانشگاه مونترال، زن ستیزی و حق خود را به داشتن قدرت نشان داد. او فمینیست ها را مقصر مسائل خود میدانست و در یادداشتی تأیید کرده بود که قصد کشتن فمینیست ها را داشته است. در همان سال، کریستوفر وایلدر زنان متعددی را پس از شکنجه و تجاوز بقتل رسانید. جین کاپوتی این قتلها را به مثله کردن سیاه پوستان تشبیه کرده و میگوید اینها قتلهای از نظر جنسی سیاسی بودند، شکلی از قتل که ریشه در سیستم برتری مردان دارد، بهمان صورت که لینچ کردن ریشه در برتری سفیدپوستان داشت.  چنین قتلهایی، بطور خلاصه، شکلی از تروریسم پدرسالارانه است." (٢٣)

نتیجه
مردانگی هژمونیک  تسلط مردان بر زنان را توجیه کرده و به آن تداوم میبخشد. این مردانگی هنگامی که با برخی از نهادهای قدرت، از قبیل موقعیتهای بالای تجاری، نظامی یا دولتی، مرتبط میشود برقراراست. مردانگی هژمونیک ثابت نبوده، دائما در حال تغییر است.
با وجود آنکه همه مردان، مردانگی سلطه گر را اتخاذ نمیکنند، همه مردان از مزایای سیستم مردسالاری و تبعیت جامع زنان بهره مند هستند. این مزایا می تواند کم باشد، ولی  بازهم برای مردان مفید واقع میشود.
خشونت علیه زنان وسیله ای برای حفظ تبعیت زنان است. ما علاوه بر خشونت مردان علیه زنان، خشونت ساختاری هم  داریم که برای تداوم این انقیاد بسیار قوی تر و قاطع تر است .

منابع
1. Connell, R.W. 1995. Masculinities. Cambridge: Polity. P.77
2. Levant, Ronald F. and Gini Kopecky. 1995. Masculinity Reconstructed: Changing the rules of manhood - at work, in relationships and in family life. New York: Dutton.
3. Levant, Ronald F. and Thomas J. Rankin, Christine M. Williams, Nadia T. Hasan and K. Bryant Smalley. 2010. "Evaluation of the factor structure and construct validity of scores on the Male Role Norms Inventory—Revised (MRNI-R)", in Psychology of Men & Masculinity, January 2010,  Vol. 11,  PP.25-37.
4. O'Neil, James. 1978–2011. Gender Role Conflict Research Program.     jimoneil.uconn.edu.research.grc.ntroduction

5.
Brannon, Robert. 1985. A scale for measuring attitudes about masculinity. In Alice G Sargent (ed.), Beyond sex roles. St. Paul: West Publishing Company. PP. 110-116.
6. Goldberg, Herb.1979. The new male: from self-destruction to self-care. New York: Morrow.
7. Cheng, Cliff. 1999. Marginalised Masculinities and Hegemonic Masculinity: An Introduction. Journal of Men’s Studies, 7(3), 295-310.
8. Goldberg, Op. cit.
9. Kimmel, Michael S. 1994. "Masculinity as Homophobia: Fear, Shame and Silence in the Construction of Gender Identity" in Michael Kaufman and Harry Brod (eds.)Theorizing Masculinities. New York: Sage Publications. P.125.
10. Edgell, Steven. 1980. Middle-class couples. London: George Allen & Unwin. P. 81.
11. Hearn, J. 1996.  Men’s violence to known women: Historical, every day and theoretical constructions by men. In B. Fawcett,  B. Featherstone,  J. Hearn, and C. Toft (Eds.), Violence and gender relations: Theories and interventions (PP.22-37). Thousand Oaks, CA: Sage.
Stanko, E. A.  1994. Challenging the problem of men’s individual violence. In T. Newburn & E.A. Sanko (Eds.), Men, Masculinities and Crime: Just boys doing business? (pp.32-45). London: Routledge & Kegan Paul.
12. Hanmer, Jalna. 1996. Women and violence: Commonalities and Diversities. In B. Fawcett, B. Featherstone,  J. Hearn, and C. Toft (Eds.), Violence and gender relations: Theories and interventions (pp.7-21). Thousand Oaks, CA: Sage. P.8
13. Dawson, J. M. and P. A. Langan. Murder in families ( US Department of Justice, Bureau of Justice Statistics Special Report).   1994.  P.2
14.  Websdale, N. 1995. Rural woman abuse: The voices of Kentucky women. Violence Against  Women, 1, 309-338.
Bachman, R. 1994. Violence against women: A National Crime. Victimization Survey Report. Wahington, DC: Bureau of Justice Statistics.
15. Kalmuss, D. and M. Strauss. 1982. Wife’s marital dependency and wife abuse. Journal of Marriage and Family, 44, 277-286 .
16. Dobash, Rebecca E. & Russel P. Dobash. 1979. Violence against wives. New York: Free Press.
17. Maxfield, M. G. 1989.  Circumstances in supplementary homicide reports: Variety and validity. Criminology, 27, 671-695. P.677.
Mercy, J. A. & L. Saltzman. 1989. Fatal violence among spouses in the United States, 1976-1985. American Journal of Public Health, 79, 595-599.
18. Stark, E. and A. Flintcraft .1996.  Women at risk: Domestic violence and women’s health. London: Sage. P.124.
19. Dobash, Rebecca E. and Russel P. Dobash. 1992.  Women, violence and social change. New York: Routledge. P.6.
20. Stark, E. and A. Flintcraft. 1996. Op.cit.
21. Daly, M. & M. Wilson. 1988. Homicide. New York: Aldine de Gruyter. P.295
22. Marzuk, P.M. & K. Tardiff, & C.S. Hirsch. 1992. The epidemiology of murder-suicide. Journal of the American Medical Association, 267, pp. 3179-3183. P.3180
Allen. N.H. 1983. Homicide followed by suicide: Los Angeles, 1970-1979. Suicide and Life Threatening Behavior, 1, 155-165.
Berman. A. L. 1979. Dyadic death: Murder-suicide. Suicide and Life Threatening Behavior,  9 (1), 15-23.
23. Caputi, Jane. 1993. The sexual politics of murder. In P. Bart & E.G. Moran (Eds.), Violence against women: The bloody footprints (pp.5-25). Newbury Park, CA: Sage. P.6



واژگان کلیدی: مردانگی سلطه گر، مردانگی های همدست،  تابع، حاشیه ای، و مقاوم


در هر زمینه اجتماعی، مردان نقش فعالی در فرایند تولید مردانگی خود برعهده دارند. فرآیندی که چیزی جز روابط گونه ای نبوده و منجر به پیدایش انواع مختلف مردانگی ها میشود. به عبارت دیگر، مردانگی ها پیش از روابط اجتماعی بوجود نمی آیند، بلکه در روند ارتباطات بین مردم پدیدار میشوند.
ریوین کانل در کتاب پیشگامانه اش ، "مردانگی ها"(١٩٩٥)، این نگرش را دارد که  در جوامع مردسالار غربی،  چهار مدل مردانگی وجود دارد که عبارتند از مردانگی هژمونیک یا سلطه گر،  مردانگی همدست، مردانگی تابع، و مردانگی حاشیه ای . این طبقه بندی مدلهای مردانگی بطور پویا توسط عوامل زیر تولید میشوند: ١) روابط قدرت گونه ای درون گروهی دربین مردان،  و همچنین بین زنان و مردان؛ و ٢) تعامل و نفوذ مسائل مربوط به قومیت، طبقه، مذهب، و گرایش جنسی. این چهار مدل مردانگی بیشتر از همه به موقعیت مردان در نظم گونه ای مردسالار غربی اشاره می کند تا به انواع شخصیت ها. اینها الگوهای عملگرایانه ای هستند که مردم (هم مردان و هم زنان،هر چند عمدتا مردان) بدین وسیله آن موقعیت را تسخیر میکنند. نظر پژوهشگر برآنست که این اشکال مردانگی اگر چه در بستر فرهنگی جوامع غربی مطرح شده اند، اما به طور کلی، با هر گونه کم و زیاد، به دیگر جوامع مردسالار، از جمله جامعه شرقی ایران، نیز جنبه کاربردی داشته و قابل تسرّی است.
برخی از الگوهای مردانگی شامل گرایش به خشونت، حتی تایید و تقدیرآن، از جمله خشونت علیه زنان و برخی دیگر شامل اجتناب از خشونت و یا رد کامل آن است. مردانگی ها از نگاه پیشینه تاریخی از فرهنگی به فرهنگ دیگر و همچنین با توجه به طبقات مختلف اجتماعی و اقوام متفاوت اند. بر همین اساس انها در حوزه های مختلف سیاسی قابلیت تغییر را دارند.
گونه، طبقه و قومیت، قابل شناسایی هستند. ساخت وجود تعامل بین ها بدلیل انواع مردانگی اجتماعی پدرسالارانه یا بطورکلی سلطه مردان برزنان در درون حوزه ای از روابط قدرت این شیوه های متفاوت مردانگی سیر میکند.
مردانگی های هژمونیک یا سلطه گر یا هنجاری  در هر زمینه اجتماعی مردسالار، انواع مردانگی ها سلسله مراتبی را تشکیل میدهند.
بالاترین مقام را داشته و شاخصی است  که در آن مدل غالب و تهاجمی مردانگی  "مردانگی هژمونیک" که با آن سایر مدلها ارزیابی میشوند. این مدل را ریوین کانل می نامد.

1.مردانگی هژمونیک یا سلطه گر
 مردانگی هژمونیک یا سلطه گر یک پراتیک مردانگی است که از نظر فرهنگی مورد احترام بوده و سلطه مردان بر زنان را تضمین میکند. صفت "هژمونیک" از نظریه "هژمونی فرهنگی" آنتونیو گرامشی ریشه می گیرد که روابط قدرت را در میان طبقات اجتماعی یک جامعه تجزیه و تحلیل میکند. بنابراین،ا صطلاح "هژمونیک" به نوعی پویایی اشاره دارد که ازطریق آن یک گروه اجتماعی موقعیت غالبش را دریک سلسله مراتب اجتماعی ادعا و حفظ میکند. این به معنای باور به وجود یک رفتار هنجارمند مردانه است.
ویژگی های مردانگی هژمونیک یا  سلطه گر یا هنجاری عبارتند از استقلال، هدف گرائی، مقام و موفقیت، پرماجرا بودن، ریسک پذیری، رقابت، پرخاشگری، سلطه وخشونت، ضد زنانگی بودن، سرکوب احساسات، روابط جنسی غیرعاطفی، ستیز با همجنسگرایی ، زمختی جسمی و روانی، قدرت ورزی و کنترل بر زنان و برخی از مردان، نمایش آشکار میل به جنس مخالف، سهل انگاری در مراقبت های بهداشتی، و باور بر اینکه مردان از لحاظ بیولوژیک بر زنان برتری دار ند. در جوامع غربی، مردانگی مردان نظامی، مدیران اجرائی، قهرمانان ورزشی و بدن سازان از انواع هژمونیک هستند.
همانطور که ریوین کانال اشاره میکند، مردانگی سلطه گر عبارتست از:
 "یک فرادستی اجتماعی کسب شده در بازی نیروهای اجتماعی که، فراتر از رقابت های قدرت ددمنشانه است و تا ساختار زندگی خصوصی و فرآیندهای فرهنگی گسترش مییابد.
فرادستی گروهی از مردان برگروهی دیگر که از راه اسلحه و و یا با تهدید بیکاری بدست آمده، هژمونی نیست. بلکه بالادستی ای که در آموزه و پراتیک مذهبی ، محتوای رسانه های جمعی،ساختارهای دستمزد، طراحی مسکن، سیاستهای رفاه / مالیات ، و غیره جاسازی شده، هژمونی است." (١)
اگر چه مردانگی سلطه گر به اعمال سلطه بر اساس اجبار و زور اشاره ندارد؛ اما در عین حال با آن سازگاراست. این مدل از مردانگی  برابربا سلطه فرهنگی کامل و یا لغو جایگزینها و از میان بردن آن نیست ؛ بلکه نیازمند فرمانبرداری است.
ساخت مردانگی سلطه گر در رابطه با زنان و دیگر مردانگی هایی که تابع و یا حاشیه ای هستند صورت می گیرد. در طول سالهای ١٩٥٠ در ایالات متحده، نوع کلیدی مردانگی سلطه گر و یا ایده آل مردانگی متعلق به مردان سفیدپوست و دگرجنس خواه طبقه ی متوسط  بود. این مردانگی هژمونیک، ایده آلی از مردانگی را می پذیرفت که شامل صفاتی چون تجاوز و خشونت، کنترل عاطفی خود، شجاعت، ریسک پذیری، مقاومت، رقابت، پیشرفت و موفقیت بود. (٢) مردان به درونی کردن این گونه صفات و رفتارکردن بر پایه تشویق میشدند. آنها با این حال، لازم نیست که آرمان های فرهنگی مردانگی منطبق با شخصیت مردان واقعی یا حقایق مربوط به موفقیت آنان باشد. مردانگی هژمونیک نشان دهنده مردان قدرتمند نیست، بلکه همانطور که رسانه های جمعی نیز اشاعه می دهند، با رد کردن "دیگران"، مانند مردان همجنسگرا  و زنان، هویت مردان قدرتمند را تثبیت وحفظ میکند. بر همین اساس، تعداد عظیمی از مردان نیزانگیزه ماندگاری این سیستم قدرت را دارند.
مردانگی سلطه گر بصورتی پایداربا گرایش به جنس مخالف، ازدواج و زندگی خانوادگی، خشونت و زن ستیزی مرتبط است. اکثر مردان در بیشتر جوامع از تبعیت زنان سود میبرند.

2.مردانگی های همدست 
مردانگی های همدست از جانب بسیاری از مردانی که رفتارهای سلطه گرانه نداشته  ولی اینها مردانی هستند . بازهم از امتیازات مردان در جامعه بهره مند هستند، نمایندگی میشوند که نه به مردانگی سلطه گر افتخار میکنند و نه همچنین آن را بی اعتبار میسازند.  ولی در عین حال اما از تبعیت زنان و سایر مردانگی ها سود می برند. نمونه هایی از مردانگی همدست عبارتند از مردان طبقه کارگر، مردان سیاهپوست دگرجنسگرا در آمریکا و پدران برابری طلبی که درگیر پرورش کودکان هستند. این مردان، بدون فشار روانی مدافع مردسالاری بودن، باز هم برخی از مزایای پدرسالارانه را دریافت میکنند. دلیلش آنست که تصاویرمردانگی سلطه گر موقعیت برتر همه مردان را ترویج داده و حفظ میکنند.
 

 ٣. مردانگی های تابع
مردانگی های تابع شامل ایده ها، گرایشها ، نگرشها و رفتارهایی متفاوت با آن چیزی است که در یک جامعه مشخص به مردانگی مربوط میشود. این مردانگی ها، مانند مردانگی های همجنسگرایان، مردان جوان تاجرپیشه ، مردان جوان سیاه پوست و مردان مهاجر در ایالات متحده آمریکا، در تضاد با مردانگی سلطه گر تعریف شده و از جانب آن استثمار، کنترل و سرکوب میشوند. در اکثر جوامع غربی، مردانگی های شورشی و ﺗﻠﻔﻴﻘﻲ پست تلقی شده مهرورزی، نرمی، شفقت و همدلی هستند و مردانی که دارای ویژگی های مانند حساسیت نکوهش قرار میگیرند. مردانگی های تابع به احتمال زیاد از قدرت  به احتمال زیاد مورد ایدئولوژیکی، اجتماعی و اقتصادی محروم میشوند.
   تا سالهای ١٩٥٠، از آنجا که مردان سیاه پوست در معرض تبعیض اقتصادی، جدائی نژادی و زجرکشی بدنی بودند،  مردانگی هایشان نیز تابع بود. نمونه ای دیگر از مردانگی های تابع از آن مردان همجنس گراست. این مردان، از لحاظ فرهنگی، از جانب بسیاری به عنوان شهروندان درجه دوم تلقی شده، مشمول تبعیض اقتصادی وسرکوب سیاسی وجنایات ناشی از تنفر هستند. همه این رخدادها تنها بخاطر آن است که رفتارهایشان مطابق با کنش معمول مردانه نیست. این درمورد مردان "جامعه مذهبی دوستان" (کوئیکرها) و دین جین که از هر شکلی از خشونت اجتناب میکنند نیزصادق است. اینها مردانی هستند که مردانگی شان تابع مردانگی های هژمونیک است که طرفدار خشونت هستند.  در حقیقت وجود مردانگی های تابع به تقویت مردانگی های هژمونیک کمک میکند.

4. مردانگی های حاشیه ای 
مردانگی های حاشیه ای نه تابع هستند و نه غالب. اگر چه آنها بسیاربیشتراز مردانگی تابع مزایای پدرسالارانه دریافت میکنند، اما در عین حال میتوان آنها را در ساختارهایی که تابع مردانگی سلطه گرهستند، نیز یافت. مردانگی های طبقه کارگر مثالی از این دست هستند: اگر چه آنها تحت سلطه مردانگی های طبقه متوسط ​​و بالا هستند، اما زمختی بدنی وعضلانی خود را نشان داده و از نظر فرهنگی مورد تحسین قرارمیگیرند.
نوع دیگری از مردانگی حاشیه ای مردانگی اعتراضی است که بضی اوقات بعنوان مخالف یک نوع تهاجمی، مخرب و بیگانه مردانگی، و در دیگر اوقات، بعنوان مردانگی. با مردانگی هژمونیک و تبعیض جنسی آن، دریافت میشود.
مردانگی اعتراضی را می توان با مفهوم"اعتراض مردانه" آلفرد آدلر(٣) مقایسه کرد که نوعی مردانگی حاشیه ای است. این گونه از مردانگی برخی از ویژگی های مردانگی هژمونیک را پذیرفته و آنها را در شرایط فقرتغییرمیدهد. در گروه  حاشیه ای، مردان قویتر با بزرگنمایی رفتارهای مردانه ای مانند ریسک کردن، بر مردان ضعیف تر مسلط  میشوند. این تثبیت افراطی در اقتدار مردانگی ریشه در ناتوانی دوران کودکی دارد.

5. مردانگی های مقاوم 
میتوان با اضافه کردن دیگرانواع مردانگی تلفیقی نوع شناسی کانل را بهبود بخشید. این مردانگی ها راههای مقاومت در برابر مردانگی مردسالار یا "برگشت استراتژیک فرآیند سلطه" اند(٤).در حقیقت مردان طرفدار فمینیسم که بطور خستگی ناپذیر سلطه جنس مذکر را بررسی کرده و با آن مخالفت میورزند، همراه با مردان طبقه کارگر که سلطه مردان طبقات متوسط ​​وبالا را رد میکنند، را میتوان نماینده این نوع از مردانگی دانست.
تعداد کمی از مردانی که مردانگی سلطه گردارند، سلطه خود را با جلوگیری ازمردانگی های جایگزین  به روشهای مختلفی مانند جلوگیری از دستیابی به بازشناسی فرهنگی و با محبوس کردن آنها در محله های پست، در خلوت خود، و در فراموشی، اعمال میکنند.

نتیجه
کنار گذاشتن مردانگی سلطه گر به معنای کنارگیری واقعی یا نمادین از قدرت است. همانطور که ردمن نشان می دهد (١٩٩٦)، "هیچ دلیل بدیهی وجود ندارد که پسران و مردان بخواهند قدرت هایی را که موقعیت اجتماعی شان به آنها اعطاء کرده است، رها کنند ."(٥) و زمانی که این اتفاق می افتد، معمولا مردانی که دارای منابع قدرت دیگری مانند تعلق به یک طبقه یا نژاد و قومیت غالب هستند، می توانند از مردانگی هژمونیک دست بکشند و کماکان از مزیت مردسالاری برخوردارباشند. کانل (١٩٩٥)مردی را به عنوان نمونه ذکر می کند که "در سن سی سالگی از حرفه ای موفق و شیوه زندگی تحت فشار منصرف شد" (٦). اما رها کردن حرفه مردانه اش یک عملکرد بسیار مردانه بود. به عنوان مثال، اوهمسر خود را تنها زمانی که مزرعه شان را خریداری کرد در جریان گذاشت (٧).این طرد طوری صورت میگیرد که بشکل نمادین طرد قدرتمند قدرت درمیاید. در نتیجه، کنارگذاشتن مردانگی هژمونیک می تواند توانمندساز شود. بنابراین، "توانمند سازی مردان بمنظور آنکه آنان از خود سلب قدرت کنند" تناقض گویی نیست (٨).البته این فقط در مورد اقلیتی از مردان صدق میکند.
در چهل سال گذشته در جوامع غربی، فرآیندهای مختلف تغییر در بسیاری از مردان و  مردانگی هایشان هم به صورت فردی و هم بطور جمعی رخ داده است. صرف نظر از گروه هایی که به جنبش ارتجاعی حقوق پدران تعلق دارند، بسیاری از مردان مترقی در اطراف ایده برابری بین زنان و مردان و برای رشد شخصی شان گرد هم آمده اند.
هدف گروه های کاری برای آزادی مردان،  کشف و ساختارشکنی عوارض محدود کننده و مخرب مردانگی های سلطه گر و جنس پرست برای رفاه شخصی مردان است. مردان دارند به تدریج آگاه میشوند که نقش اختلال عاطفی شان باعث تنهایی و درد و رنج، و کوشش های خطرپذیرشان منجر به آزار و خشونت میشود.
در حالی که بیشتراین گروه ها اساسا برمسائل شخصی مردان و رشد عاطفی آنان تمرکزمیکنند، ولی در بالا بردن آگاهی اجتماعی، تنبیه کردن خشونت علیه زنان، تبلیغ دستاوردهای اعطا شده به مردانی که طرزفکری مساوات طلبانه تر اتخاذ کرده اند، حمایت از سلامت جسمی و  روانی مردان و غیره نیز سهیم هستند.
جنبش مردان غربی برای برابری استراتژی هایی انتخاب کرده که معادل توانمندسازی زنان است. این جنبش 'خلع سلاح اخلاقی مردان'  و یا تجزیه و تحلیل دقیق هویت نفس مردان را توصیه میکند. این را که نابرابری و بی عدالتی مردسالاری به مردان بدلیل واقعیت صرف مرد بودنشان مزایای غیرقابل توجیه اعطاء میکند بازشناخته و در نتیجه شعار 'آماده برای از دست دادن امتیازات به منظور پیروزی در برابری'  را می پذیرد.
برخی از مواضع مشترک گروه های مختلف جنبش مردان غربی برای برابری عبارتند از تعهد به تغییر شخصی (نشان دادن احساسات، کنترل و مدیریت خشم، تجربه عاطفی رابطه جنسی، درگیری علیه همجنسگراستیزی، و غیره). 


 تلاش های قاطع علیه تبعیض گونه ای و خشونت نسبت به زنان.
پذیرش برابر مسئولیت های خود در مراقبت از مردم.
ارائه، حمایت و پشتیبانی از مدل های مثبت مردانگی، مانند حساسیت، عدم خشونت، مراقبت.
تعهد به تغییر در حوزه عمومی (بسیج تعداد زیادی از مردان برای پشتیبانی و تشویق برابری، تایید استراتژیهای آشتی ، دست کشی از قدرت برای برگرداندن آن به زنان، توصیه تغییرات قانونی، و غیره).

منابع
*1. Connell, R.W., 1987. Gender and Power: Society, the Person, and Sexual Politics. Stanford: Stanford University Press.  P. 184
*2. Donaldson, Mike. 1993. “What is Hegemonic Masculinity?” in Theory and Society 22(5):643-657.
*3. Adler, Alfred. 1956. Individual Psychology. Basic Books: New York. 
*4. Bhabha, Homi. 1994. The Location of Culture. Routledge, New York. P.120.


واژگان کلیدی: زنانگی های سازگار یا سنتی، اغراق آمیز، مقاوم، ترکیبی، آلترناتیو یا جایگزین 
 
ساخت همه انواع زنانگی ها در چارچوب تبعیت جهانی زنان از مردان صورت میگیرد. زنانگی ها متفاوت از مردانگی ها ساخته میشوند، قدرت فرهنگی اعطاء نمیکنند و ناتوان از ایمن سازی پدرسالاری هستند. در عوض، آنها بصورت مجموعه ای از آنتی تزهای مردانگی شکل گرفته اند.

دلیلش آن است که زنانگی و مردانگی نه تنها در رابطه با یکدیگر ساخته میشوند، بلکه روابط دوگانه ای دارند که در آن زنانگی به مثابه تابع نفی میشود بجای آنکه دوطرف برابر باشند. بطوردقیق تر، زنانگی مترادف با فقدان مردانگی و نبود قدرتی است که در تمام مردانگی ها ریشه دوانده است. (١)

در نگاه ریوین کانل ، در حالی که مردانگی هژمونیک در میان مردان وجود دارد، "هیچ زنانگی ای هژمونیک نیست." (٢) نهادهای جامعه مردسالار از هیچ زنی انتظار سلطه گر بودن نداشته و چنین صفتی را در زنان گرامی نمی دارد. دلایل چنین عدم تقارنی عبارتند از: اول) انباشت قدرت در دست مردان به زنان اجازه اعمال قدرت نهادینه شده بر زنان دیگر را نمیدهد ، و دوم) در ساخت اجتماعی زنانگی ها، ساخت یک هژمونی بر اساس تسلط بر جنس دیگر وجود ندارد. به عبارت دیگر، زنانگی غالب نمی تواند وجود داشته باشد، چرا که در یک موقعیت غالب بودن در حکم در موضع قدرت بودن و یا قادربودن به ایجاد جهانی است که در آن قدرت فرد به عنوان امری عادی پذیرفته میشود. برخی از زنانگی ها منافع مردان را استقبال کرده و برخی دیگر استراتژی های مقاومت، امتناع و یا ترکیبی از این دو را اتخاذ میکنند. این واقعیت که تمام زنانگی ها در رابطه با تبعیت جهانی زنان ایجاد میشوند بدان معنی است که:

١. جای زیادی برای روابط قدرت نهادینه شده بین زنان وجود ندارد. خشونت بسیار کمتر در میان زنان تاکید کننده این امر است. ٢. تسلط بر جنس دیگر بخشی از هیچ نوع زنانگی نیست. این بدان معنی است که هیچ بحث اقتدار، قدرت، پرخاشگری، و فن آوری در میان زنانگی ها موجود نیست و فشار کمتری برای پذیرش یک نوع خاصی از زنانگی به زنان وارد آورده میشود. به همین دلیل است که تنوع بیشتری در میان زنانگی ها وجود دارد تا در میان مردانگی ها.

در حالی که در یک مقیاس بزرگ اجتماعی انواع متنوع تری از زنانگی ظاهر شده و ناپدید می شوند ، انواع اساسی زنانگی به شرح زیر باقی میمانند:


  • ١. زنانگی های سازگار یا سنتی

زنانگی های سازگار یا هنجاری یا سنتی زنانگی هایی هستند که با سلطه مردان و فرمانبرداری زنان مطابقت داشته و خواسته ها و منافع مردان را ارضاء میکنند. در این نوع از زنانگی ها، مهمترین رفتار انطباق است. همچنین، همانطور که کانل میگوید، "حفظ زنانگی سازگار اساسا مستلزم اعمالی است که مانع دست یابی مدلهای زنانگی دیگر به گفتار فرهنگی میشود." (٣)
زنانگی های هنجاری یا سنتی شامل ویژگی هائی است مانند خوب بودن، علاقمندی به ظاهر خود، همسر و مادرخوب بودن، عاطفی، اجتماعی، با نزاکت، رابطه گرا، زیبایی گرا، مهربان و با محبت، همدل و دلسوز، مفید و باانصاف بودن و وقف کردن خود به دیگران .(٤)

  • ٢. زنانگی های اغراق آمیز

زنانگی اغراق آمیز یا زنانگی ابر دخترانه افراطی ترین شکل نفی مردانگی یا تصویر آینه- وار مردانگی اغراق آمیزاست. این شکلی از زنانگی سازگار است که به حد آسیب های به نفس مانند اختلالات خوردن، عدم اتصال بدن و ذهن بیکدیگر، و بریده بریده کردن خود میرسد.
دیگرعوارض جانبی آن عبارتند از نیاز مبرم به رضامندی بیرونی و بی اعتمادی نسبت به دیگرزنان.

ادیت باتلر مثال درگ کویین ها را میزند که میتوانند "زنانگی را بسیار بهتر از آنچه که من هرگز بتوانم یا بخواهم اجرا میکنند. ... زنانگی، که بهرحال هرگز به من تعلق نداشت و آشکارا متعلق به جایی دیگربود." (٥)این نوعی زنانگی تئاتری و خیره کننده است که هیچ ارتباطی نه با فعالیت های خانوادگی سنتی زنان و مراقبت از فرزندان دارد و نه با مشاغل مزدی و حرفه های آنان. بنابراین زنانگی اغراق آمیز یک شکل بیهوده و بیمعنی و یا در بهترین حالتش یک شکل مرفه زنانگی و یک حالت درماندگی ست.

  • ٣. زنانگی های مقاوم

زنانگی های مقاوم اشکالی از زنانگی هستند که یا در برابر سلطه مرد مقاومت میکنند و یا با آن همخوانی ندارند. آنها شامل ویژگی هایی هستد که زنان را انسانهایی جسور و یا مستقل میسازد. نمونه هایی از این نوع از زنانگی را راهبه ها، لزبین ها، خرخون ها، و زنان دوجنسه نشان میدهند. به گفته کانل، "آنچه که از تاریخنگاری مرسوم پنهان است تجربه دخترهای بی شوهر، لزبین ها، اعضای اتحادیه ها، روسپی ها ، زنان دیوانه، شورشیان و دوشیزگان، کارگران دستی، ماماها، و جادوگران است. و آنچه که در یکی از ابعاد سیاست جنسی رادیکال درگیراست ، دقیقا تاکید مجدد و بازیابی اشکال حاشیه ای زنانگی در تجربه گروه هایی از این دست است." (٦)

  • ٤. زنانگی های ترکیبی

زنانگیهای ترکیبی مخلوط پیچیده و حساب شده ای از انطباق، مقاومت، و همکاریاند. جنیفر کوتز (١٩٩٩) نشان میدهد که چگونه زنان زنانگی سازگار را از طریق گفتگوی "پشت صحنه" به چالش میکشند. در حالی که بسیاری از زنان خصوصیات سازگارانه خوب بودن را در ملاء عام یا "روی صحنه" اجرا میکنند، درمبادلات خودبخودی با دوستان نزدیک در "پشت صحنه" این را به چالش کشیده، به پرخاشگربودن خود و حتی داشتن صفات خشونت آمیز اعتراف میکنند.
درگفتگوی پشت صحنه، زنان تمایل خود را به رفتار به شیوه ای متفاوت با آنچه در ملاء عام انجام میدهند، به عمل کردن به شیوه ای لذت جویانه تر و جسورانه تر فاش میکنند. آنها احساس می کنند قادر و آزاد به پذیرش سرخوردگی و خشم خود علیه زنانگی ای هستند که مجبور به اجرایش در "روی صحنه" میباشند.

"تعاملات پشت صحنه برآورنده نیازی حیاتی در زندگی زنان به گفتگو در مورد رفتار بد است، چه این به معنای بازگویی حوادثی باشد که در آن رفتار بدی داشته ایم، چه به معنای خیالبافی در مورد چنین رفتاری، و چه به معنای بحث و تجلیل از رفتار غیرمتعارف زنان دیگر باشد."(٧)

گفتگوی پشت صحنه به زنان فرصتی نیز برای نقد و اصلاح خود و دیگران علیه ارائه صفات زنانگی سازگار میدهد. بسیاری از زنان به نظر میرسد از این مناسبت برای ارائه یک هویت گونه ای جسورانه، قوی و فاعلی لذت میبرند.

  • ٥. زنانگی های آلترناتیو یا جایگزین

یک نمونه از زنانگی های جایگزین زنانگی گات یا گوت (*)است. به گفته جودیت باتلر، زنان نمیتوانند از هیچ، زنانگی بسازند بلکه باید ایدئولوژی های فعلی را دگرگون ساخته و به آنچه که در دسترس است شکلی دیگر دهند (٨).
یکی از رویکردهای مورد استفاده میتواند شرکت در یک خرده فرهنگ باشد. خرده فرهنگ گوت جا برای ایجاد زنانگیهای جایگزینی ارزانی میکند که در آن صدای زن شنیده می شود. زنان با استفاده فعال از هویت گوت ، زنانگی را با روش های زیر باز سازی کرده اند (٩) :
الف) گوت ها هدفشان زندگی کردن در بیرون از هنجارها بوده، انتظارات معمول و مغرضانه را آشکارا رد کرده، و هنجارهای جامعه را به منظور ایجاد هویت های گونه ای جایگزین که توانمندشان میکند خام و کسل کننده تلقی میکنند.
ب) هدف گوت ها آندروژین یا دوگونه ای بودن و بدور انداختن روابط قدرت گونه ای نابرابر است.

ج) با حذف نقشهای گونه ای دوگانه زنانه و مردانه، زنان گوت خود را از مدل زن منفعل - مرد مسلط آزاد میکنند. زن گوت خودش را به عنوان همسر یا دوست دختر تعریف نکرده و نیازی به نجات یافتن ندارد.

دال) ایده آل تاریکی درنزد گوت ها در مخالفت با شاهزاده خانم رام و صورتی پوش است.

ر) رد هنجارهای عادی از جانب گوت ها شامل رد دگرجنسگرایی سفت و سخت بوده و بسیاری از آنان دوجنسگرا هستند. زنان دررابطه با روابط شان با مردان تعریف نمیشوند.

س) نشان دادن احساسات بر خلاف فرهنگ معمولی غربی غیرمنطقی تلقی نشده، بلکه هوشمندی و بیان عمیق را اثبات میکند. آثار خلاق و حساس بدون شک تحسین میشوند.
علاوه بر اینها، زنان گوت معمولا بسیار باهوش، باسواد و خلاق بوده، حتی ممکن است فمینیست باشند ( ١٠)

زنانگی های دیگری که برای خدمت به مردان ساخته نشده اند به نامهای تحقیرآمیزی قبیل "دختر پسروار" خوانده میشوند. اگر دختری فعال یا ورزش دوست بوده، بالا رفتن از درخت و یا ساختن چیزی در خارج از خانه را دوست داشته باشد دختر بحساب نیامده ، بلکه پسروار یا دگرگشت یک پسر خوانده میشود.
نتیجه

در اکثر جوامع، زنان امکان تعریف گونه خود را ندارند چرا که از پیش برای آنها تعریف شده است. حتی در فرهنگ امروزی غربی که در آن وضعیت زنان به میزان قابل ملاحظه ای بهبود یافته است، از آنها هنوزهم مصرانه خواسته میشود که بدن و آرایش کامل داشته وهمراهان دوست داشتنی مردان که جهان مردانه را میسازند باشند. و منافعی که زنان دارای زنانگی سازگار پس از رقابت با دیگر زنان مشابه خود برای رسیدن به ارج خیالی دریافت میکنند در مقایسه با مزایای پدرسالاانه مردان دارای مردانگی هژمونیک بیش از حد کوچک است.

در حالی که جدا کردن خود از مردانگی هژمونیک و یا افراطی بمعنای رها کردن قدرت واقعی و یا نمادین است، جدا کردن خود از زنانگی سازگار یا کلیشه ای برابر با اظهار قدرت است. رد زنانگی سازگار یا هنجاری، چه از نقطه نظر فمینیستی انجام شود و چه از جانب دختران ورزشکار و یا زنان بوچ یا مردانه صورت گیرد، بمعنای رد ناتوانی ایست که به همراه آن می آید.


یادداشت
(*) - خرده فرهنگ گات یا گوت یک خرده فرهنگ معاصر است که کشورهای زیادی را در برداشته است. بسیاری تشکیل این خرده فرهنگ را اوایل دههٔ ۱۹۸۰ در بریتانیا می‌دانند و آن را یکی از شاخه‌های سبک پست-پانک به شمار می آورند.خرده فرهنگ گوت در دوره‌های طولانی نسبت به خرده فرهنگ‌های دیگرعمرطولانی تری داشته و تا امروز دوام یافته است. تصاویر این سبک نشان میدهد که خرده فرهنگ گوت امروزی تحت تاثیر ادبیات گوتیک در قرن ۱۹ و فیلم‌های ترسناک و وحشت آور بوده است.

این خرده فرهنگ همواره با زیبایی شناختی همراه بوده است.از موسیقی و مد روز گرفته تا همهٔ کسانی که با سلیقه‌شان عضوی از خرده فرهنگ گوت به حساب می آیند. موسیقی گوتیک شامل تعدادی از سبک‌های مختلف میباشد. سبک لباس پوشیدن در این خرده فرهنگ محدوده‌ای از سبک‌های دث راک، پانک، آندروژین، ویکتوریایی، ومقداری رنسانس را شامل میشود.


منابع
1. Kessler, Suzanne J. & Wendy McKenna. 1978. Gender: an ethnomethodological approach. University of Chicago Press, Chicago.
2. Connell, R.W. 1987. Gender and power: society, the person, and sexual politics. Stanford University Press, Stanford.
3. Connell, R.W. 1995. Masculinities. Polity Press, Cambridge. P.188.
4. Eagly, Alice.H., & Steffen, Valerie.J. 1987. Gender stereotypes stem from the distribution of women and men into social roles. In Alice.H. Eagly, Sex differences in social behavior: A social role interpretation
(pp. 70-95). Lawrence Erlbaum Associates: Hillsdale, New Jersey.
5. Butler, Edith. 2004. Undoing Gender. Routledge, New York. P.213.
6. Connell, R.W. 1987. Op.cit. P.188.
7. Coates, Jennifer. 1999. Women Behaving Badly: Female Speakers Backstage.  In Journal of Sociolinguistics,  Volume 3, Issue 1, P.77.
8. Salih, Sarah. 2002.  Judith Butler. London: Routledge.
9. Hodkinson, P. (2002) Goth Identity, Style and Subculture. Oxford: Berg Oxford International Publishers Ltd.
10. Gunn, Cindy L. 2007. Mixed gender group projects at AUS: Creative Collaboration or Problematic Partnership?  In Language teacher research in the Middle East. C. Coombe and L. Barlow (Eds.) Alexandria: TESOL (Teaching English to speakers of other languages). PP. 46 – 52.
مقالات بیشتر از آزاده

Keine Kommentare:

Kommentar veröffentlichen