Freitag, 17. Mai 2013

قساوت- فیلم و سخنرانی


فیلم سخنرانی در زیر
آزمایش فرمانبرداری میلگرام و زندان استنفورد زیمباردو
اگر مایلید بدانید که چرا پدر و مادر بیداد میکند، ناظم مدرسه گردن کلفتی میکند، سرکارگر ستم میکند، زندانبان شکنجه میکند و سرباز آدم میکشد، این ویدیو را ببینید. بطور کامل در:
فیلیپ زیمباردو: چگونه افرادعادی جامعه به یک بیدادگر یا یک قهرمان تبدیل می شوند?
فیلیپ زیمباردو می داند که چقدر ساده افراد نیکوکار به افرادی شریر تبدیل می شوند. در این سخنرانی, او تصاویری دیده نشده از زندان ابوغریب را نشان می دهد. او درباره اثرات سو سخن می گوید: چقدر ساده است که به یک قهرمان تبدیل شد, و چگونه می توانیم تلاشمان را زیاد کنیم.
http://www.ted.com/talks/lang/fa/philip_zimbardo_on_the_psychology_of_evil.html?Distributed


Auch gab es sehr unterschiedliche Interpretationen der Ergebnisse und der konditionierenden Faktoren. Erich Fromm etwa behauptete, Grund für die Bereitschaft, dem Versuchsleiter zu gehorchen, sei das besonders hohe Ansehen, das die Wissenschaft als Institution in Amerika besäße. Das entscheidende Ergebnis sei nicht die Zahl der Teilnehmer, die die Schüler mit den höchsten Spannungen bestraften, sondern der bei fast allen Teilnehmern beobachtbare ausgeprägte Gewissenskonflikt. Die Zahl der Teilnehmer ohne Gewissenskonflikt sei bei Milgram jedoch nicht genannt. Fromm sieht die Berichte über die innere Aufgewühltheit und das Leiden der Probanden beim Handeln gegen das eigene Gewissen als Beleg für die Stärke des moralischen Bewusstseins.
Erich Fromm:Anatomie der menschlichen Destruktivität 1974.

 برای خواندن داستان آزمایش یا روی لینک بالا و یا روی اینجا کلیک کنیم.

Donnerstag, 9. Mai 2013

بدوی‌گرایی آنارشیستی (Anarcho-primitivism)

رزا: برای خواندن قسمتهای دیگر در همین بلاگ روی اینجا کلیک کنیم.
بدلیل اهمیت قسمت دوم، گزیده آن را در صفحه اول قرار دادم. مطلب زیر در اولین بلاگ فارسی آنارشی (حذف شده توسط مسئول بلاگ) قرار داشت  و به جهت اهمیت این مباحث بازتجدید شده و در اینجا قرار داده شد.
با تشکر از مسئول بلاگ که قبل از حذف آن، کلیه مطالب ترجمه شده را در اختیار من قرار داد. برای او آرزوی موفقیت و یافتن جواب سوالاتش را دارم. و رهایی...


بدوی‌گرایی آنارشیستی (قسمت دوم)

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 ساعت 9:33 شماره پست: 53

رام‌سازی زندگی (The Domestication Of Life)
       رام‌سازی از دیدگاه بدوی‌گرایان، عبارت از فرایندی است که تمدن برای استقرار و کنترل زندگی بر طبق منطق منظم و دقیق خود به کار می‌برد. اصولاً رام‌سازی عبارت است از تمایل تمدن به عنوان یک سامانۀ منظم پیش‌بینی‌پذیر، جهت کوشش به منظور همانند‌سازی (assimillation) کلّ بقیۀ جهان به درونِ خود، برای ساختن کلّ جهان به صورت یک سیستم بسیار بزرگ منظم قابل پیش‌بینی. راهکارهای رام‌سازی شامل: دست‌آموز کردن، پروراندن، اصلاح نژاد (اصلاح ژنتیکی)، تحصیلات، زندانی کردن (Caging: در قفس نهادن)، تهدید، اجبار، شکنجه، تطمیع، میثاق و عهد و پیمان، حکمفرمایی، بنده‌سازی، تهدید، قتل و غیره می‌باشد.
       رام‌سازی یک فرایند قدرت بیمارگونه [آسیب‌شناختی] است که توسط چند گروه از انسان‌های اوّلیه آغاز گردید که اینان آرزو داشتند که ریشۀ عدم‌قطعیت‌ها و خطرات را از زندگی بَرکَنَند و وجودی کاملاً ایمن، سالم و سازمان‌یافته بسازند. این همان چیزیست که بدوی‌گرایان (بویژه بدوی‌گرایان آنارشیست) را بر آن داشت که علیه این فرایند صف‌آرایی کنند.
       بدوی‌گرایان همچنین آنرا (بطور اختصاصی‌تر) به عنوان فرایندی در نظر می‌گیرند که بوسیلۀ آن جمعیت‌های کوچرو انسانی به سمت زندگی یک‌جانشین یا ساکن‌شده درآمدند که این گذار از طریق کشاورزی و دامپروری انجام گردید. آنها مدعی‌اند که این نوع از رام‌سازی نوعی روابط و مناسبات خودکامه را می‌طلبد که هم زمین و هم درختان و حیوانات رام‌سازی می‌شوند، سرانجام حتی نیازمند یک نوع مناسبات خودکامه با خود انسان است. آنها می‌گویند در حالی که در وضعیت توحّش همه در زندگی سهیم‌‌اند و برای منابع رقابت می‌کنند، رام‌سازی این توازن را در هم شکسته و تباه کرده است. دورنمای رام‌سازی شده (مثلاً: زمین‌های مرتع، مزارع کشاورزی و در درجات پایین‌تر بستانکاری و باغداری) به نظر می‌رسد که ضرورتاً نقطۀ پایانی است بر تسهیم آزاد منابع که پیش از این وجود داشت؛ آنجا که یک روز «همه چیز از آنِ همگان» بود، اکنون «مال من» است. (به «من» تعلق دارد)
       بدوی‌گرایان آنارشیست بر این عقیده‌اند که این معنی از دارایی شالودۀ خود را برای سلسله مراتب اجتماعی استوار  ساخت، چون مالکیت و قدرت بر آن پایه ظهور نمودند. این امر بطور اجتناب‌ناپذیری متضمن کشت و کار و بهره‌کشی از محیط اطراف و ایجاد یک انحصار تولید و یک انحصار خرید بوسیلۀ انسان‌ها و برای انسان‌هاست. اکنون می‌دانیم که در ساختارهای اجتماعی ارزش-محور که طی زمان به وجود آمده است، هر چیز فیزیکی قابل تصور از غذا تا زمین، از ژن تا باور‌داشت (عقیده) به عنوان دارایی نقدینۀ کمّی قابل سنجش به شمار می‌آید.
       این رویکرد همچنین شامل تخریب و ویرانسازی و به اسارت گرفتن و به بندکشیدن یا همانندسازی سایر گروهها از آدمیان نخستین است که کوششی برای چنین انتقالی انجام نداده‌اند یا آنکه دور از دسترس و در معرض انتقال نبوده‌اند که باید به صورت گروههای نابود، اسیر یا همانند گردیده شوند.
       برای بدوی‌گرایان، رام‌سازی نه تنها تحولاتی را در بوم‌شناسی از یک نظم آزاد به نظمی خودکامه سوق می‌دهد، بلکه گونه‌های جانداران را که رام‌سازی شده‌اند، به اسارت می‌گیرد، به علاوه انسان‌ها را نیز رام‌سازی می‌کند. از این رو بر طبق بدوی‌گرایی، انسان‌ها نزدیک به آغازِ آخرین گام فرایند رام‌سازی می‌باشند. در حالی که ما امروزه مستقیماً بوسیلۀ مهندسی ژنتیک آزمایش می‌شویم، پیشرفت‌های برجسته و ترسناک در زمینه‌های روانشناسی، انسان‌شناسی و جامعه‌شناسی رخ می‌دهد. در نتیجه این موجب می‌گردد که ما خودمان را کمّی و عینی کنیم یعنی به صورت اشیاءِ سنجشی و عینی درآوریم تا اینکه ما هم باز به صورت کالاهایی درآییم؛ البته نه بزرگتر و نه کوچکتر از هر دارایی دیگر!

خاستگاهها و پویش‌های پدرسالاری
       بدوی‌گرایان آنارشیست بر این باورند که در مسیر انتقال تمدن، یکی از نخستین فراورده‌های رام‌سازی، پدرسالاری است؛ رسمی‌سازی تسلط مرد و توسعۀ نهادهایی که آنرا تقویت می‌کنند. بدوی‌گرایان آنارشیست می‌گویند که با ایجاد تمایزهای کاذب جنسی و تفکیک بین زن و مرد، تمدن بار دیگر یک «دیگری» را آفرید که می‌تواند عینیت بخشیده شود (objectified: وجود خارجی یابد)، کنترل شود، مورد تسلط قرار گیرد، مورد بهره‌برداری واقع شود و به صورت کالا درآید. از دیدگاه عام آنها این روند را همچون رام‌سازی گیاهان برای کشاورزی و حیوانات برای دامپروری می‌بینند امّا از وجه خاص، مثال روشن کنترل باروری است. بدوی‌گرایان می‌گویند که همانند سایر قلمروهای قشربندی اجتماعی، نقش‌ها به منظور تثبیت یک نظم بسیار جامد و خشک و قابل پیش‌بینی که برای سلسله مراتب اجتماعی مفید است، به زنان محول می‌شود. آنها ادعا می‌کنند که زن به منزلۀ دارایی به شمار می‌آید که هیچ تفاوتی با محصولات مزرعه یا گوسفندان مرتع ندارد. بدوی‌گرایان عقیده دارند که دارایی (مالکیت) و کنترل مطلق، خواه بر زمین باشد یا درختان، حیوانات، بردگان، کودکان و یا زنان، بخشی از پویایی تثبیت شدۀ تمدن است.
       به نظر بدوی‌گرایان پدرسالاری خواهان انقیاد و مقهورسازی زنان و غصب طبیعت است که ما را به سوی نیستی و نابودی سوق می‌دهد. آنها همچنین بر این باورند که این نهاد (پدرسالاری)، قدرت، کنترل و سلطه را بر زندگی، آزادی و توحش تعیین می‌کند. آنها می‌گویند که وضعیت پدرسالاری کلیه تعاملات ما را دیکته می‌کند که شامل خودمان، تمایلات جنسی‌مان، مناسباتمان با یکدیگر و روابطمان با طبیعت را در بر می‌گیرد. آنها مدّعی‌اند که این عمل به شدت طیف تجارب ممکنه را محدود می‌سازد.

تقسیم کار و تخصصی کردن
       بدوی‌گرایان آنارشیست تمایل دارند که تقسیم کار و تخصص را به صورت مسائل بنیادی و توافق‌ناپذیر ببینند که برای مناسبات اجتماعی درون تمدن قطعی است. آنها این ناتوانی در مراقبت از خودمان و فراهم‌سازی نیازهای خودمان را به صورت یک تکنیک (ساز و کار) جدایی و ناتوان‌سازی در نظر می‌گیرند که توسط تمدن جاودانه شده است. به نظر می‌رسد تخصصی کردن منجر به نابرابری اجتناب‌ناپذیر و تخریب مناسبات برابری‌یافته (egalitarian: تساوی‌گرا) می‌شود.

طرد علم! (Rejection of science)
 بدوی‌گرایان علم نوین را به عنوان روشی برای درک و فهم جهان به منظور تغییر آن رد می‌کنند. علم از دیدگاه بدوی‌گرایان بی‌تفاوت (خنثی) نیست. از نگاه آنان علم دارای انگیزه‌ها و انگاشت‌ها (پیش‌فرض‌ها) یی است که از تمدن نشأت گرفته و آنرا تقویت می‌کند.
 به باور بدوی‌گرایان، علم نوین کوششی است برای دیدن جهان به عنوان مجموعه‌ای از موضوعات جدا از هم که باید مشاهده و درک شود. بدوی‌گرایان بر این باورند که به منظور انجام این وظیفه دانشمندان باید خود را از لحاظ احساسی و جسمانی به دور از موضوع مورد مطالعه نگاه دارند، تا آنکه یک کانال یک‌طرفه از اطلاعات که از شیئ مشاهده شده به سمت «خود» (self) حرکت می‌کند، به وجود آید، یعنی اینکه مشاهده‌گر جزئی از مشاهده‌شده نباشد.
 بدوی‌گرایان استدلال می‌کنند که این یک دیدگاه مکانیستی است که در حکم مذهب مسلط روزگار ما درآمده است. با این باورداشت که علم تنها در کمیّات بحث می‌کند، بدوی‌گرایان اظهار می‌دارند که علم تن به ارزش‌ها و احساسات نمی‌دهد. در حالیکه بدوی‌گرایان دریافته‌اند که علم مدعی است که تنها چیزی که برای همۀ مشاهده‌گران تکرار‌پذیر (reproducible)، پیش‌بینی‌پذیر و یکسان باشد، واقعی و مهم است، آنان بر این باورند که واقعیت به خودیِ خود تکرار‌پذیر، پیش‌بینی‌پذیر و یکسان برای همۀ مشاهده‌گران نیست.
 بدوی‌گرایان علم را تنها به عنوان ملاحظۀ جزئی واقعیت می‌نگرند و از اینروست که علم محکوم به تقلیل‌گرایی (reductionism: تحویل‌گرایی) قلمداد شده است.
 مشاهده‌پذیری، عینیت‌پذیری، کمیت‌پذیری، پیش‌بینی‌پذیری، کنترل‌پذیری و یکنواختی‌پذیری (uniformity: یکسان‌پذیری)، موضوعات و وسایل و ابزار علم به شمار می‌آیند. از دیدگاه بدوی‌گرایان، این‌ها به آن نوع جهان‌بینی رهنمون می‌شود که هر چیز باید عینیت یافته، کمّی شده، کنترل شده و یکنواخت با هر چیز دیگر و هر کس دیگر باشد. بدوی‌گرایان همچنین علم را برای پیش‌بردن این ایده می‌دانند که تجربۀ غیر معمول، ایده‌های غیر عادی و مردم غیر عادی باید مانند قطعات و اجزاءِ ناقص و بدشکل یک ماشین دورانداخته شود یا نابود گردد.

 برای خواندن قسمتهای دیگر در همین بلاگ روی اینجا کلیک کنیم.



Freitag, 3. Mai 2013

Im Bazar der Geschlechter ( In the bazaar of sexes ) - فيلم کامل مستند در بازار سكس


 مستند در بازار سکس – ازدواج موقت (صیغه) در ایران

این مستند ساخته سودابه مرتضائی میباشد و درباره پدیده صیغه و حواشی آن در ایران ساخته شده است.
 A lonesome middle-aged bachelor, a divorced single mother, and a jovial young mullah are the protagonists of this intimate account of gender relations in Iran. Their stories revolve around the institution of temporary marriage, also called lust-marriage, a Shia practice that allows a man and a woman to legally marry for a fixed period of time ranging from a half-hour to 99 years. Is this religiously sanctified prostitution or a loophole for couples to have a relationship within the rigid Islamic laws? Religious dogma meets macho sentimentality meets female realities. A relentlessly honest, eye-opening, and sometimes funny account of Islamic sexual and gender politics

In the Market of Sexes - Gender politics and Temporary Marriage - Iran - Part 1 - Documentary
In the Market of Sexes - Gender Politics and Temporary Marriage - Iran - Part 2 –Documentary
In the Market of Sexes - Gender Politics and Temporary Marriage - Iran - Part 3 –Documentary
In the Market of Sexes - Gender politics and Temporary Marriage - Iran - Part 4 – Documentary
In the Market of Sexes - Gender politics and Temporary Marriage - Iran - Part 5 – Documentary
In the Market of Sexes - Gender politics and Temporary Marriage - Iran - Part 6 – Documentary

«در بازار سکس» نام یک فیلم مستند ایرانی است که از هفته قبل در آلمان به نمایش در آمده. فیلمی که در همین مدت کوتاه بحث‌های زیادی به راه انداخته. سودابه مرتضایی کارگردان این فیلم به موضوع صیغه در ایران پرداخته است.  مریم انصاری گزارش می دهد.


این مقاله را به آن هایی تقدیم می کنم که تن فروشی را شغلی مانند سایر مشاغل دانسته و از آن دفاع می کنند.
زنی که بدن خود را می فروشد، در نهان و در درون خود هیچ گاه احساس افتخار و خوش بختی نمی کند. شاید در یک مناظره تلویزیونی و در یک کشور اروپایی با افتخار اعلام کند که با تصمیم و اراده خود به این کار پرداخته است. اما وقتی با خود تنها می شود و زمانی که مجبور به تظاهر در مقابل مردی بیگانه می گردد که در ازای پول، تمایلات سکسی خود را به او تحمیل می کند، دیگر خنده از لبانش محو شده، چشم ها را می بندد و سعی می کند  از بدن خود فرار کند تا آن لحظات بگذرند، تا بتواند با فشار آب داغ بر بدن خود بوی مرد را از خود دور کند.
دردناک ترین سئوالی که می توان از زن پرسید، این است که آیا آرزو می کند دخترش نیز چنین "شغلی" را انتخاب کند؟
در بسیاری از کشورهای دنیا، به ویژه در کشورهای توسعه یافته ، فمینیست هایی وجود دارند که با وجود مخالفت قاطع و مبارزه با قاچاق انسان از جمله زنان و کودکان، معتقدند خرید و فروش "آزادانه" و "داوطلبانه" سکس حق هر انسانی است و از این زاویه آن را شغلی مانند مشاغل دیگر دانسته و از وجود و حضور این "حق" در جامعه دفاع می کنند.
برای شروع بحث می توان سئوال زیر را مطرح کرد.
اگر خرید و فروش تن ممنوع شود، زنانی که بدون "جبر" این "شغل" را انتخاب کرده و زندگی شان را از این طریق تأمین می کنند، چه باید بکنند؟ 
این پرسشی ست که  ذهن برخی را به خود مشغول می کند و به همین دلیل سزاوار پاسخ می باشد. برای پرداختن به این پرسش، لازم است که  ببینیم در  پدیده خرید و فروش سکس چه اتفاقی می افتد و در وهله اول مقایسه ای میان تن فروشی  و بستر زناشوئی انجام گیرد.
سئوال: آیا این "حق" زن است که در زندگی زناشوئی خود در رابطه با انواع و اقسام خشونتی که همسرش بر او اعمال می کند، سکوت کند تا زندگی خود را حفظ نماید؟ آیا چنین حقی  به آن زن تعلق می گیرد، یا تلاش می شود، زن را نسبت به خشونتی که بر او می رود، آگاه کرده تا بتواند سرنوشت خود را تغییر داده و حقوق خود را بشناسد؟ اگر حتی یک لحظه از پروسه ای که مرد با خرید تن زن بر او انجام می دهد، در بستر زناشوئی اتفاق بیافتد، مسلما همه فمینیست ها هم صدا آن را خشونت در خانه علیه زن اعلام می کنند. اما چگونه است که وقتی زنی مثلا با "اختیار" خود و در ازای  مبلغی این خشونت را به جان می خرد، برخی از فمینیست ها آن را شغلی مانند مشاغل دیگر دانسته و از حق زن جهت فروش تن خود دفاع می کنند؟
همان گونه که از مفهوم تن فروشی بر می آید، فاعل کسی است که تن را می فروشد و در واقع به خرید و خریدار تن توجهی نمی شود. وقتی از تن فروشی سخن به میان می آید، تنها به زن و کاری که او انجام می دهد، فکر می کنیم. گوئی این عمل تنها یک طرف دارد. در این بحث مرد و مردان بی شماری که بدن یک زن را در ازای پرداخت پول می خرند، آنونیم هستند. کاری که آن ها در این عمل دو طرفه انجام می دهند، به حساب نمی آید. بلکه این زن "فاحشه و روسپی" هست که در جلوی چشم پدیدار می شود. زنی که با لباس های مشخص، با قیافه بزک کرده مخصوص به خود و یا رفتاری ویژه خود که در محلات مشخصی از شهر می ایستد و مردان را "اغفال" می کند......
 در این رابطه دو نفره، مردانی که بدن زن را می خرند، عملی "برحق" و قابل قبول در عرف انجام می دهند. مارکی به پیشانی شان زده نمی شود. آن ها با مردان دیگر تمایزی ندارند. این زنان هستند که "منحرف" بوده و زنان دیگر که زنان "خوب" به حساب می آیند، می بایست خود را از این زنان "بدکاره" دور کنند. ستم مضاعف در مورد زنانی که تن خود را می فروشند، تبدیل به ستم چندگانه می گردد.
از این رو برای آن که "مفهوم" با اتفاقی که در آن می افتد، هم خوانی داشته باشد، لازم است که به جای "تن فروشی" از خرید و فروش تن صحبت کنیم تا مردان فاعل این پدیده شمرده شده و جامعه نوک تیز حمله را متوجه مردانی که سکس را خریداری می کنند، کرده و نه زنانی را که بنا به دلایل بسیار متنوع و قابل بررسی اجبارا به فروش تن خود می پردازند.
حال وقتی از جانب طرف داران خرید و فروش تن، این عمل به مثابه شغلی مشابه مشاغل دیگر نگریسته می شود، به وضوح می بینیم که فاعل یعنی مردان در این پدیده نادیده گرفته می شوند. اگر "حق " زن در فروش بدن خود است، چگونه این "حق"به مردان نیز داده می شود که بدن زن را بخرند. پس چه تفاوت ماهوی میان خرید تن یک زن و استفاده جنسی از آن و خرید یک زن و فروش آن به فردی دیگر  و باز هم استفاده جنسی از آن وجود دارد؟ در هر حالت حاکمیت همراه با خشونت بر بدن زن انجام می گیرد، چه بنا به "خواسته" زن باشد و چه بر خلاف "خواسته" وی.
بر جمله آخر تأکید می کنم. چرا که برخی به این دلیل به زن حق فروش تن خود را می دهند، چون "خواسته" وی بوده و فاعل عمل خود به حساب می آید. در این استدلال زن، نقش قربانی را بازی نمی کند و در واقع سوژه است و نه ابژه!!!! 
سئوال می کنم، آیا اگر خشونت، شکنجه و اعدام را بنا به "خواسته" خود، بر خود اعمال کنیم، دیگر مشکلی نیست؟
یک مثال از فاجعه ای دیگر می زنم.
افرادی وجود دارند که آدم خوار هستند. وافرادی نیز وجود دارند که مایلند بنا به "خواسته" خودشان خورده شوند!!!!!!!!!!!!! چه تفاوتی می کند؟ در هر حالت آدم خواری می بایست از صحنه روزگار محو شود.
بنابراین بهتر است از "خواسته" صحبتی نکنیم. ببینیم انسان در کدام حالت، انسانیت را به اثبات می رساند. بیایید انسانیت را تعریف کنیم و ظلم و خشونت را تمیز دهیم.
یکی دیگر از استدلالاتی که در دفاع از خرید و فروش "آزادانه" تن مطرح می شود، این است که افراد با هر شغلی که دارند، کاری و یا مهارتی را به دیگری می فروشند و به ازای آن پول دریافت می کنند و چه بسا که این کار را نه بنا به میل و خواسته خود، بلکه بنا به جبر اقتصادی انجام می دهند. در نتیجه فروش تن نیز یکی از این مشاغل به حساب می آید.
برای ادامه بحث، در مقابل این استدلال مثال دیگری می زنم. آیا ما بر فروش هر نیرو و ویژگی که داریم به ازای دریافت پول صحه می گذاریم؟ مثلا مزدورانی که قدرت بدنی و خشونت خود را برای مقابله با جنبش های مردمی و یا شکنجه زندانیان می فروشند، آیا باز هم "حق" فروش "مهارت" خود را دارند؟
بنابراین صرفا با استدلال "فروش کار" و یا "بنا به خواسته خود" نمی توان از حق خرید و فروش بدن در جامعه حمایت کرد.
استدلال دیگر طرف داران فروش تن به مثابه یک شغل این است که در جامعه سرمایه داری که هیرارشی قدرت حاکم است و یک رابطه عمودی و فرماندهی بر مناسبات میان انسان ها برقرار می شود، اعمال خشونت از مظاهر آن است و در نتیجه در هر شغلی می توان از خشونت و اعمال حاکمیت بالا بر پایین، بخوان مرد بر زن، صحبت کرد!!!!
این استدلال چه را ثابت می کند؟ که ما بر امر خشونت و فرماندهی صحه نهیم؟ روشن است که می بایست از ریشه و اساس با هیرارشی و سیستم فرماندهی انسان بر انسان مبارزه کنیم و در هر جا که نمودی از آن مشاهده می کنیم، با آن بجنگیم. مگر غیر از این می توان این سیستم را از میان برد؟ وجود و حاکمیت چنین سیستمی در جامعه نمی تواند و نمی باید ما را با پدیده خرید و فروش سکس و بدن انسان، بخوان برده داری مدرن آشتی دهد.
طرفداران خرید و فروش سکس، با این که از این پدیده حمایت می کنند، اما انصافا به هیچ عنوان بر قاچاق انسان صحه نمی گذارند و معتقد به مبارزه قاطع با آن هستند. اما آیا مگر تفاوتی میکند که بدن انسان را خریده و جهت عمل سکس به دیگری بفروشیم یا آن را خریده و خود عمل سکس را بر آن انجام دهیم؟ تفاوت تنها در آن جاست که وقتی  دلال سکس، زن را به دیگری می فروشد، سود بیشتری می برد. اما عملی که بر بدن زن، کودک و نوجوان انجام می گیرد، در این دو حالت هیچ گونه تفاوتی با هم ندارد. بنابراین نمی توان از طرفی مخالف قاچاق انسان بود، از طرف دیگر از حق خرید و فروش "آزادانه" سکس حمایت کرد. 
حال می توان پاسخ این سئوال که تکلیف زنانی که از این طریق درآمد خود را تأمین می کنند، چه باید بشود را به صراحت داد.
در وهله اول باید روشن شود، زنانی که بنا به هر دلیلی بدن خود را می فروشند، در هیچ قانونی نمی بایست  مجرم به حساب آیند، بلکه آنان قربانیانی هستند که به حمایت جامعه و دولت نیاز دارند. مجرم کسانی هستند که تنها به دلیل انجام سکس، بدن زنان را می خرند و از آن به مثابه یک کالا استفاده جنسی می کنند.
فروش تن را می توان از زوایای مختلف با اعتیاد مقایسه کرد و از این زاویه مبارزه با این امر به یک پروسه درمانی نیاز دارد. زنی که بدن خود را می فروشد، نه تنها به لحاظ فیزیکی دچار بیماری های مختلف می گردد و نیاز به دکتر، دارو و درمان دارد، بلکه به لحاظ روحی نیز بیمار محسوب شده و به معالجه طولانی مدت نیاز دارد. علاوه بر آن بازگشت او به تن فروشی مشابه بازگشت انسان معتاد به مواد مخدر است و می بایست مدت های مدید تحت مراقبت و حمایت های تخصصی قرار گیرد. وقتی از این زاویه به تن فروشی بنگریم، دیگر مقایسه  آن  با   سایر  مشاغل دردناک تر به نظر می آید.
از آن جا که یکی از دلایل وجود خرید و فروش تن و افزایش تصاعدی آن در عصر حاضر در بسیاری از کشورهای دنیا، به ویژه در کشورهای توسعه یافته، غیرقانونی بودن اقامت زنانی هست  که به امید رفاه بیشتر به این کشورها می روند یا توسط قاچاق چیان انسان برده می شوند، می بایست راه حل قاطعانه ای برای رفع مشکلات مهاجرت این زنان جستجو کرد.
انسان جهان وطن شعاری ست که هنوز قدم های ابتدائی را نیز برنداشته است.
حق اقامت نباید تبدیل به غولی شود که زنان مهاجر را به ورطه اجبار به فروش تن خود و وابستگی به دلالان و واسطه ها بیاندازد. زیستن قانونی در کشور، بیمه درمانی، حق تحصیل و تأمین معاش زندگی این زنان  از وظایف عاجل دولت ها به شمار می رود.
در کشور ما اما، مانند بسیاری از کشورهای جهان سوم مشکل اقامت در میان نیست. این فقر و اجبار اقتصادی است که به عنوان عامل اصلی سوق دادن زنان به فروش تن خود نقش بازی می کند. همین فاکتور فقر در امرفروش کودکان و نوجوانان به دلالان و قاچاق چیان  انسان و خروج از کشور به امید زندگانی بهتر نقش درجه اول را دارد.
 قاچاق انسان همانند قاچاق مواد مخدر در میان صاحبان سرمایه، سیاست مداران، دستگاه پلیس و سازمان های امنیتی در سطح جهان حامیان قدرت مندی دارد. بنابراین از میان بردن پدیده خرید و فروش تن را نمی توان با یک حرکت ضربتی انجام داد و به آسانی موفق شد. چنین مبارزه  ای، علاوه بر تدوین قوانین،  نیاز به کار فرهنگی وهم چنین زیر بنایی مداوم در جامعه دارد.  پر واضح است که اجرای چنین پروسه ای با مشکلات و موانع عدیده ای روبرو است. به ویژه در کشور ما به نظر ناممکن می آید. اما این ها هیچ یک حضور و تحمل این پدیده را در جامعه توجیه نمی کند.
خرید و فروش تن حادثه ای ست دردناک برای یک زن، چه با "اراده" و "خواسته" خود و چه بالاجبار. هر عملی و هر حرکتی می بایست تنها برای محو چنین حادثه ای در جامعه انجام گیرد، هرچند در پروسه ای بسیار طولانی و به ظاهر امکان ناپذیر.
وقتی به تاریخ جنبش زنان می نگریم و ناممکن های باورنکردنی را امکان پذیر می بینیم، می توانیم به هر تغییری امیدوار باشیم. 


Montag, 25. März 2013

معرفی مقاله | «آرمانگرایی اخلاقی و واقعگرایی سیاسی» | سیمون دوبوآر

[دریافت نسخه PDF مقاله]
معرفی مقاله: این مقاله بلندْ دومین مقاله از کتابی است نوشته سیمون دوبوآر، که ترجمه فارسی آن (به همت زنده یاد مصطفی رحیمی) تحت نام «نقد حکمت عامیانه» انتشار یافته است. در این مقاله، سیمون دوبوآر، اندیشمند و فمینیست نامدار فرانسوی، واقعگرایی سیاسی را در امتداد آرمانگرایی اخلاقی مورد بحث قرار می‌دهد. در این متنْ «واقعگرایی» به مثابه یکی از رویکردهای پیش روی «سیاست‌پیشه» در مواجهه با پهنه انتخاب و کنش سیاسی نمایان می‌شود (مترجمْ عنوان «سیاست‌پیشه» را به کسی اطلاق می‌کند که در تدارکِ جهان آینده است؛ نه سیاست‌مدارْ به معنای متعارف کلمه). با بررسیِ تنشِ گریز ناپذیرِ «سیاست‌پیشه» با حوزه اخلاق مرسوم و امر اخلاقی، دوبوآر می‌کوشد از مسیری دیالکتیکی در نهایت درکی از سیاست اخلاقی به مخاطب عرضه کند. در همین مسیر است که تضادهای درونی واقعگرایی سیاسی برجسته می‌شود و مختصات سیاست‌ورزی بدیلِ آن ترسیم می‌گردد. جای شگفتی نیست که همه این کند و کاو به طور روشنی واجد سویه‌هایی از اندیشه اگزیستانسیالیستی باشد.
نویسنده کلامش را با بحث از اخلاق انتزاعی (نظیر اخلاق مذهبی و یا اخلاق کانتی) می‌آغازد و سپس با گسست سیاست‌پیشه و واقع‌گرای سیاسی از این گونه الگوهای اخلاقی همدلی می‌کند:
“اخلاق می‌کوشد (به مثابه اصول جاودانی) خارج از زمان قرار گیرد، اما با این کار فقط خود را به گذشته تبعید می‌کند و به صورت میراث بیهوده‌ای از عصری متروک در می‌آید. می‌خواهد از خود مطلق بسازد، اما با این کار ریشه‌های زمینی خود را می‌بُرد. از این رو اهل عمل که در زمین ریشه دارد، در اخلاقْ هیچ بنیاد و مبنایی نمی‌یابد. اخلاقی که به جهانِ ما نمی‌پردازد جز مجموعه‌ای منسوخ و مرده نیست. … سیاست‌پیشه که درگیر مسایل زمان حاضر است و می‌خواهد آینده را بسازد، خصوصیتِ «در تاریخ بودن» و «محتمل بودن» امور بشری را در می‌یابد و هر گونه خصوصیت مطلق بودن و جاودانی بودنِ قواعد اخلاقی را منکر می‌شود.”
در ادامه، به دوگانگی «هدف و وسیله» می‌پردازد:
“درباره وسیلهْ مجزا از هدفی که در پی آن است نمی‌توان قضاوت کرد. هدف و وسیله دو قسمت از فرآیندی واحدند و وسیله تنها در پرتو عملِ انجام‌یافته معنی می‌یابد. واقعگرا مدعی است شناخت درستی از امور دارد و برای پاسخ دادن به ندای واقعیت، در انتخاب وسایل دچار تردید نمی‌شود.”
و در همان کانتکستْ این پرسش آشنا را پیش می‌نهد که: “آیا اخلاق حقیقیْ اخلاقی نیست که «موثر» باشد؟!”
“واقعگرا مجبور است بگوید که هدف مقدم بر عمل نیست. یا دستِ کم شرایط تحقق آن در عالم واقعیت قرار دارد. و مدعی است که حدود امکان عملش را به روشنی تعیین می‌کند و می‌داند که چه وسیله موثری را باید انتخاب کند.”
در حالی که:
“اگر هدف در افق تا بینهایت واپس رانده شود، خود وسیله جای هدف را می‌گیرد، اما [به مثابه] هدفی عاری از هر معنی و هر مفهوم. واقعگرا به این بهانه که می‌خواهد یک گام استوار بردارد، کار را به جایی می‌کشاند که دیگر موضوع رفتن منتفی است. واقعگرا از این خطر غافل نیست، اما امید دارد که چون دوگانگی هدف و وسیله را به دوگانگی جزء و کل یا حال و آینده برگرداند، از آن برهد. … وسیله و هدف مجموعه‌ای جدایی‌ناپذیر تشکیل می‌دهند. تعریف هدف عبارتست از مجموعه وسایلی که معنی خود را از همین هدف می گیرند. عمل مجموعه ایست دلالت کننده، متضمن مفهوم که در زمان و مکان گسترده می شود و وحدت آن را نمی توان از هم پاشید. این مجموعه خاص و منفرد است که در هر لحظه باید آن را ساخت و آن را انتخاب کرد. … هیچ هدفی نمی تواند در جهان واقعیتْ وجود داشته باشد. هدفْ بودنی نیست؛ به وجود آوردنی است. لازمه اش آن است که وجدانی بشری آن را ابداع کند. به عبارت دیگر، هدف باید از آنچه هست بگذرد و خود را به سوی آینده پرتاب کند. این بشر است که تصاویر بزرگ در تخیل خود می سازد و زندگی خود را وقف تحقق آنها می کند.”
سپس دو درک متعارض از سیاست را بدین گونه طرح می کند:
” [از دید فرد واقعگرا] سرسپردن به ناکجا آباد بنا بر تعریف محکوم به شکست است، و سیاست ارزنده قبل از هر چیز سیاستی است که پیروز شود. اما اگر موضوع را بیشتر بشکافیم معلوم می‌شود مرزهایی که ناکجاآباد را از واقعگرایی جدا می‌کند آن چنان که در آغاز به نظر می‌رسد مشخص نیست. … هر گونه سیاست ارزنده‌ای که از انسجام برخوردار باشد، در آغاز آرمانگرا (ایده‌آلیست) است؛ زیرا تابع آرمانی است که تحقق آن مورد نظر است. مبارزه برای چیزی که هنوز واقعیت نیافته و هنوز «غیر واقعی» است. بشر به آنچه هست محدود نیست؛ بشر همان است که از خود می‌آفریند؛ همان است که بودنش را انتخاب می‌کند. هر موقعیت معین لزوما به موقعیت معین دیگری در آینده منجر نمی‌شود، زیرا واکنش انسان در برابر موقعیتش آزادانه است.”
“نخستین اشتباه واقعگرای سیاسی این است که اندازه و حدود واقعیت مورد اعتقاد خود را به خوبی نمی‌شناسد. این واقعیت چیزی از پیش ساخته نیست، بلکه چیزی است که تصمیم می‌گیرند باشد. … به حکم واقعگرایی بود که برخی فرانسوی‌ها در سال ۱۹۴۰ همکاری با نازی‌ها را پذیرفتند؛ آنها با پذیرش این امر که حکومت نازی شکست‌ناپذیر است، به دوام بیشتر آن یاری رساندند. چنین شیوه‌ایْ از پذیرشِ آزادی بشر سر باز می‌زند. … هر عمل سیاسی یعنی تعالی یافتن فرد به سوی کل بشر. یعنی تعالیِ حال به سوی آینده. واقعگرا این کل را پایان یافته و یگانه می‌انگارد و آینده را از پیش معلوم.”
و مساله اخلاق و انتخاب اخلاقی بار دیگر (از منظری نو) مطرح می‌شود:
“آنچه حال و آینده را به هم پیوند می‌دهد «طرح» است؛ یعنی چیزی که مهر عزم و آگاهی مرا بر خود دارد و این جوشش و فوران طرح از درون من تعریفی است از حال من. … سیاست‌پیشه نمی‌تواند از انتخاب کردن و تصمیم گرفتن سر باز زند. او هیچ جواب مهیا و آماده‌ای در جهان اشیاء و عالم هستی و دنیای ارزش‌ها نمی‌یابد. بلکه در هر موقعیت تازه‌ای باید از خود بپرسد که هدف چیست و هدف‌ها را بی‌آنکه از جایی به او مدد شود انتخاب کند و توجیه نماید؛ اخلاق در قلمرو التزام آزادانه [به این انتخاب‌های مستمر] جای دارد.”
“انسان اخلاقی بودنْ یعنی هستیِ خود را بنیان نهادن، یعنی وجود محتمل ما را به واجب تبدیل کردن. … در هر انتخاب باید ارزش‌هایی که این انتخاب را ضروری می‌سازند را تعریف و توجیه کرد. … اخلاقْ چیزی نیست جز خود عمل انضمامی در مقیاسی که این عمل می‌خواهد توجیهی از خود به دست بدهد. این بدان معنی است که اخلاقِ اصیل واقعگراست. و بشر در حالی که هدف‌های انتخاب کرده‌اش را عملی می‌کند، با اخلاق، خود را تحقق می‌بخشد. حتی می‌توان گفت کسی که این اخلاق اصیل را انتخاب کرده واقعگراتر از هر کس دیگری است. چون واقعیتی تمامتر از آن واقعیتی نیست که بتواند دلایلش را با خود داشته باشد.”
و سپس پیوند اخلاق با سیاست، یا المان‌های سیاستِ اخلاقی این گونه بیان می‌شود:
“آشتی دادن اخلاق و سیاست یعنی آشتی دادن بشر با خود؛ یعنی تایید اینکه بشر در هر لحظه می‌تواند خود را به تمامی به عهده بگیرد. اما این امر متضمن آن است که بشر از امنیتی که امیدوار است در پناه درونگرایی محضِ اخلاقِ سنتی یا برونگراییِ سیاستِ واقعگرایانه به آن دست یابد، دست بردارد. اگر اخلاقْ معنای اصیل خود را باز یابد معلوم می‌شود که هیچ قلمرویی نیست که از تابعیت آن بیرون باشد. … اخلاق بیان و بروز اراده بشری است. … بشر باید آزادی خود را به عهده گیرد. تنها به این قیمت است که می‌تواند واقعا از آنچه که هست فرا رود. و این اخلاقِ حقیقی است. تنها به این قیمت بشر می‌تواند قلمروی که باید در آن عروج حاصل کند را بنیان نهد و این تنها سیاستِ ارزنده است.”
با این حال دوبوار از دشواری‌های متحقق ساختن سیاست اخلاقی آگاه است و نسبت به خطرات معمول آن چنین هشدار می‌دهد:
“کار نامعقولی است اگر به پاس ارزش‌هایی که می‌خواهیم به کرسی بنشانیم، وسایل شکست [تحقق نهایی] آنها را فراهم آوریم. اما این نیز نامعقول است که به بهانه تضمین موثر ساختن (موفقیت) اندیشه‌ای، آن را نفی کنیم. این کاری است که غالبا سیاست‌پیشه می‌کند. اما غالبا همین کار به سیاست چهره‌ای می‌بخشد که موجب سرخوردگی مردم می‌شود و انسجام آن را از هم می‌پاشد.”
و یا در جایی دیگر می‌گوید:
“اگر در ضمن مبارزه تمام موجباتی که به خاطر آنها مبارزه انتخاب شده نقض شود، دیگر از مبارزه چه سود؟ … فتحی که به بهای انکار آرمانی که از آن دفاع می‌کنیم حاصل شود بدتر از شکست است.”
در پیوند با وضعیت امروز، شاید آنچه در این مقاله به طور ویژه‌ای برجستگی می‌یابد فرازهایی باشد که در آن دوبووار اهمیت مقوله‌های «امید» و «عزم جمعی» و «افق آرمانی» را به مخاطب یادآور می‌شود:
“محافظه‌کار به خوبی می‌داند که با غیر ممکن نامیدن یک طرح پیشنهادی، خود در غیر ممکن ساختن آن مشارکت می‌کند. … شکست هیچ‌گاه پایان یافته [شکست قطعی] نیست، مگر اینکه مغلوب آن را به عنوان شکست بپذیرد.”
“جنبشی که ما با آن تولد فلان آینده را می‌پذیریم، در ساختن آن آینده دخیل است.”
پی نوشت: 
* مقاله «آرمانگرایی اخلاقی و واقعگرایی سیاسی» اثر سیمون دوبوآر برگرفته از کتاب «نقد حکمت عامیانه» (مجموعه مقالات) به ترجمه مصطفی رحیمی است که انتشارات آگاه چاپ نخست آن را در اسفند ۱۳۵۲ منتشر نموده است.
با بازنشر این مقاله، پراکسیس لازم می داند از تلاش‌های ارزشمند زنده یاد مصطفی رحیمی قدردانی کند؛ یاد او را گرامی می داریم.

Dienstag, 5. März 2013

نیمه دیگر نیستیم، بلکه سلیطه!

رزا: با تشکر از رفیقی که مقاله را از روی نسخه تصویری باز تایپ کرد ، بازخوانی مقاله قدیمی«نیمه ی دیگر » :مفهومی عمیقاً و قطعاً مردسالاری از  آزاده آزاد، بخصوص در حال و هوای روز جهانی زن، کلی نیرو میده. تغییر تیتر البته توسط خودم بود!
مردسالاری را له کنیم!

برای خواندن کل مقاله روی اینجا کلیک کنیم.



اگر «نیمه دیگر » نه ، پس چه ؟
سلیطه-ص.[ع] «سلیطة» (سُ لِ طَ) مؤنث سلیط ، زن زبان دراز. زن بدزبان۵۲
«سلیطه» به معنای زنی است که قدرت بیان دارد و از آن به حد اکمل استفاده می کند. این معنا ، معانی دیگری هم به دنبال خود آورده است : سلیطه زنی است پرخاشجو و دعوایی، و چون در بسیاری مواقع دعوا و پرخاشجویی اش را به سوی مردان منعطف میکند معنای «زن مردآزار» را هم به خود گرفته است. پرخاشجو و دعوایی بودن سلیطه بدان خاطر است که زبانش زبان تسلیم به زورگویی های مردانه ، و زبان همراهی و تطابق باارزش های مردسالاری نیست . زبانش زبان اعتزاض است. و «مردآزار» بودنش هم دقیقاً در این رابطه است . زن سلیطه و مرد آزار ، زنی است که با اطاعت نکردن از مردان باعث تشویش و آزار روانی «جنس برتر» می شود. به علاوه ، سلیطه به دلیل پرخاشجو بودنش ، از دید پدرسالارها نه زنی «خوب» است و نه زنی «زنانه». وبالاخره مترادف سلیطه ، پتیاره است (اگر تصور همذات سازی تان با این مفاهیم احساس چندشی در شما بر می انگیزاند، مطمئن باشید که کماکان اسیر ارزشهای مردسالاری هستید).
ظاهر و شخصیت و سوی گیری سلیطه ها به نحوی است که آنها را در نقطه مقابل زنان محجوب قرار میدهد . سلیطه ها شَلخته و پر سر و صدا هستند و به جای آنکه حرکاتشان را زنانه وار محدود و مهار کنند ، کاملاً آزادانه حرکت میکنند. در موقع راه رفتن شلنگ بر میدارند و در موقع نشستن برایشان مهم نیست که پاهای شان را کجا می گذارند. تصورمان از ظاهر آنان این است که قد بلند ، قوی ، چاق، زشت و بی لطافت اند ، موهایشان را شانه نکرده ، پستانهایشان بزرگ و بی سینه بند است ، و چادر به کمر بسته ، دستشان را به کمر میزنند و فحش می دهند. سلیطه ها پرخاشجو ، مغرور و قاطعاند ، فکرشان قوی است ، متخاصم ، مستقیم و صریح، رک گو وبی پرده اند ، بی تزویر ، پوست کلفت ، کله شق ، با صلاحیت ، مستقل ، مصمم و خودسامان ، یکدنده و پر انگیزنده اند. حقوق و امتیازاتشان را به دیگران می قبولانند، وبه آن چیزی که میخواهند دست می یابندو بلند همت و جاه طلب ، خشن ، پررو، متکی به نفس و سرکش اند. گذشته از همه چیز ، سلیطه ها فضای روانی بسیار وسیعی را آشغال میکنند : همیشه در دوروبرمان می پلکند و حضورشان را ، حتی اگر ناخواسته باشند ، نمیتوان نادیده گرفت . صدای بلندی و اغلب از آن استفاده میکنند . بسیاری از سلیطه های طبقه ی پایین جامعه دوست دارند غروب ها که هوا خوب است با زنهای هم تیپ شان دم در بشینند و سبزی پاک کنند. این دسته از سلیطه ها دعواها را در کوچه و خیابان راه می اندازند، کما اینکه ماهیت برخوردشان فرق چندانی با بقیه سلیطه ها ندارد : همگی آنان، به نحوی ، دعواهای خانوادگی را به بیرون از خانه، به قلمروی عمومی، می کشانند و « آبروی خانوادگی» برایشان مهم نیست . سلیطه ها هویت شان را اکیدا از طریق خودشان و آنچه که می کنند جستوجو میکنند. آنها فاعلند و نه متعلق. ممکن است که با شخصی یا سازمانی در رابطه باشند، ولی هرگز با هیچکس و هیچ چیز «پیوند زناشویی» نمی بندند: نه با مرد ، نه باخانه ، نه با سازمان و نا با جنبش. درواقع سلیطه ها به جای روزبه روز زندگی کردن ، از این کار به آن کار پریدن ، یا از این شخص به آن شخص پناه بردن، ترجیح میدهند که زندگی خود را خودشان برنامهریزی کنند. سلیطه ها موجودات مستقلی هستند و معتقدند که قادر به انجام هرکاری که دلشان بخواهد هستند. اگر چیزی مانع راهشان شود ، آنجاست که واقعاً سلیطه میشوند. اگر به حرفهای علاقهمند باشند، به جستجوی مشی یی حرفهای میروند و ترسی از رقابت کردن با کسی ندارند. اگر به حرفهای علاقه نداشته باشند ، باز هم به دنبال بیان خود و تحقق بخشی خود هستند. در هر کاری که به عهده می گیرند نقشی فعال میخواهند و غالباً به مثابه تسلط جو دیده می شوند. متأسفانه ، در بسیاری از مواقع هم اگر راهی در مقابلشان نباشد تا بتوانند نیروی شان را خلاقانه به کار برند ، عملاً بر دیگران مسلط می شوند. ولی غالباً زمانی به تسلط جو بودن متهم میشوند که به کاری که در نزد یک مرد طبیعی تلقی میشود دست بزنند.
در فرهنگ ما ، « سلیطه» لغت عامیانه و رایج خفت آوری است که برای تحقیر زنانی که بیان دارند به کار می رود. کارکرد اجتماعی اصطلاح «سلیطه» ، همانند «اواخواهری» عبارت است از بیاعتبار کردن آنان که خود را به الگوهای رفتاری ای که از نظر اجتماعی پذیرفتنی هستند تطبیق نمیدهند . ولی خود سلیطه ها این لغت را به معنای منفی به کار نمی برند. ما نیز بر پایه شناخت عمیقترمان از مفهوم «سلیطه» در متن روابط پدسالاری ، باید بتوانیم به اعلام موجودیت فردی و اجتماعی مان به مثابه «سلیطه » افتخار کنیم ، چرا که سلیطه سراپا ستودنی است . و این سلیطه خطاب کردن شخص خودمان باید یک عمل اثبات وجود خود باشد و نه طرد شدن توسط دیگران.
برجسته ترین خصلت سلیطه ها آن است که جسورانه مفاهیم رفتار مبنی بر نقش جنسی «مناسب» را نقض و مختل میکنند. برخوردشان نسبت به خود و نسبت به مردم دیگر، سوی گیری اهدافشان ، سبک شخصی شان ، ظاهرشان و حرکات سخنگویی بدنشان ، همه اینها بر مردم اثری نامطلوب میگذارد و پریشان و مضطربشان می کند. خصلت آشوب انگیز دیگر سلیطه ها آندروژین (دوجنسه) بودن آنهاست . سلیطه ها صفات و خصایصی را که سنتا«زنانه» تعریف شدهاند با صفات و خصایصی که «مردانه» تلقی میشوند در خود به هم می امیزند. به راههای غیر مستقیم و زیرکانه و مرموز«زن زنانه ابدی» هیچ علاقهای ندارند . زندگی کردن برای مرد و از ورای مرد را که سنتا برای زنان طبیعی پنداشته میشود تحقیر میکنند ، چرا که میخواهند زندگی ای را تجربه کنند که از آنِ خودشان باشد.
جوامع پدرسالاری بشریت را مذکر تعریف کرده است، و زن را دگر ، موجودی جز، و بیرون از بشریت. در چنین متنی، زنان «محجوب»و «خوب» و«فرمانبر» و «پارسا» فقط از راه زندگی کردن از ورای یک مرد است که میتوانند بشر باشند. این زنان برای اینکه بتوانند زندگی کنند ، مجبورند به مرد احترام بگذارند ، به او خدمت و از او اطاعت کنند. پاداش آنان در بهترین شکل آن یک زندگی سایه وار است . سلیطه ها حاضر به احترام گذاشتن و خدمت کردن به هیچکس و اطاعت از هیچکس نیستند . آنها میخواهند افراد بشری باشند که نقشی را به طور کامل ایفا کنند . نه آنکه فقط یک سایه باشند . صرف وجود سلیطه ها این اندیشه را که واقعیت یک زن باید از ورای رابطهاش با یک مرد شکل بگیرد نفی کرده، این اعتقاد را نیز که زنان کودکان ابدی ای هستند که باید همیشه تحت اداره و راهنمایی یک مرد (پدر،برادر، شوهر، دوست پسر، شریک زندگی) قرار داشته باشند به چالش میطلبد .
بنابراین ، سلیطه ها خطری برای ساختار اجتماعی ای که زنان را به بردگی میکشد و برای ارزشهای اجتماعی ای که توجیه گر «نگهداشتن آنان بر سر جایشان» است به حساب می آیند. آنان مدرک زندهای هستند مبنی بر اینکه ستمکشی زن طبیعی نبوده ، لازم نیست وجود داشته باشد . آنان در مورد درستی و اعتبار نظام پدرسالاری شکهای جدی برمی انگیزند . به همین خاطر سلیطه ها جدی گرفته نشده، در عوض به مثابه ی منحرف طرد می شوند. مردان مقوله خاصی را بری آنان ساختهاند که در آن چارچوب با وجود آنکه تا حدی بشر به حساب میآیند هرگز واقعاً زن تلقی نمی شوند. به عبارت دیگر ، مردان با سلیطه ها نه به مثابه موجودات جنسی که به مثابه موجودات فاقد جنسیت ارتباط ایجاد می کنند. از سوی دیگر ، اکثر زنان خیلی بیشتر از مردان خود را آماج تهدید یک سلیطه احساس می کنند، چرا که نمیتوانند فراموش کنند که سلیطه زن است. میترسند زیاده از حد خود را با او همسان سازند. سلیطه آزادی و استقلالی دارد که اغلب زنان بدان رشک می برند، او زنان را فرا می خواند تا امنیت زنجیرهایشان را رها کنند. نه زنان و نه مردان غالباً نمیتوانند با واقعیت یک سلیطه مواجه شوند چرا که چنین کاری آنان را مجبور میکند که با واقعیت فاسدخودشان مواجه گردند. در نتیجه ، آنان سلیطه را که برای نظم پدرسالاری خطرناک است به عنوان یک موجود غریب و غیرعادی طرد میکنند این ریشه ستمکشی سلیطه است.
سلیطه ها نه فقط به عنوان زن ستم میبینند ، که برای آنکه مثل بقیه زنان نیستند نیز تحت ستماند. آنان ، حتی در دوران کودکی و نوجوانی شان ، محدودیتهای رفتاری مبنی بر نقش جنسی پذیرفتنی را در هم می شکنند. به دلیل اصرارشان بر اینکه قبل از زن بودن یک موجود بشری باشند و قبل از سجده کردن در برابر فشار های اجتماعی با خودشان راستین بمانند، به صورت یک مطرود بزرگ می شوند. خود را با زنان دیگر همسان نگردانیده وتعداد اندکی از آنان از نعمت داشتن یک سلیطه ی بالغ به مثابه الگوی هویت و نقش جنسی برخوردارند. در واقع، آنان مجبورند که راه خود را بیابند و دامهایی که این مسیر نامعلوم در مقابلشان پهن کرده است هم باعث بلاتکلیفی شان میشود و هم باعث استقلالشان .
سلیطه ها مثال بارزی هستند از اینکه چگونه زنان میتوانند آنقدر قوی باشند که بتوانند در مقابل اجتماعی کردنِ انعطاف ناپذیر و تادیبی جامعه ی پدرسالاری بقاء یابند . آنان زنانی هستند که در دوران کودکی و نوجوانی هرگز این ایده را که زنان مادون مردان هستند و تنها کار و نقش مهم شان مادری و همسری است به آگاهی شان راه ندادند. در کودکی جسارت و اثبات وجود نشان میدادند و هرگز واقعاً شیوه برده وار چاپلوسی و « خرکردن مردها» را که زنانه خوانده میشود ملکه خود نکردند. سلیطه ها در فکر و روح شان ، از انطباق خود با این اندیشه که محدودیتهایی برای أنچه که میتوانند باشند و بکنند وجود دارد سرباز میزنند و هیچ حدی برای آرزوها یا رفتارشان قائل نمی شوند. و به دلیل چنین مقاومتی همیشه محکوم ، تحقیر و سرزنش می شوند، مورد تمسخر قرار می گیرند، پشت سرشان بدگویی می شود، و از وجهه ی عمومی انداخته میشوند. جامعه پدرسالاری زنان را به برده تبدیل میکند و هم بعد محکومشان میکند که چرا مثل برده عمل می کنند. همین جامعه زنانی را هم که نمیخواهند مثل برده عمل کنند به بهانه اینکه «زن واقعی» نیستند بیاعتبار می گرداند.
سلیطه ها وقتی عهده دار شغلی میشوند یا در سازمانی شرکت می کنند، معمولاً از اینکه آرام بشینند و کاری که به ایشان محول شده بکنند راضی نیستند. فکر مستقل خودشان را دارند و میخواهند آن را به کار ببرند. میخواهند در زندگی ترقی کنند، خلاق باشند، و مسئولیت هایی را به عهده بگیرند. میدانند که ظرفیتهایی دارند و میخواهند آنها را به کار برند. این هدف اصلی شان است و باعث ناراضایتی مردانی میشود که با ایشان کار می کنند. وقتی با دیوار آهنین پیشداوری های جنسی مواجه میشوند وضع را ابداً قبول نمی کنند. سربه دیوار میکوبند و خود را مجروح می سازند، چرا که هرگز حاضر به پذیرش نقش تحیملی شان به عنوان «کمکی» یا «دیگری» نیستند.
سلیطه ها از مردم منفعل چندان خوششان نمی أید. آنان ، برخلاف اکثر زنان که برای منفعل بودن تربیت شده و یاد گرفتهاند که حتی وقتی واقعاً منفعل نیستند بدین طریق عمل کنند، فعال هستند و بازی کردن نقش منفعل برایشان راحت نیست . ولی معمولاً دوست هم ندارند که تسلط جو باشند- حال میخواهد به علت تنفر طبیعی از مسلط شدن بر دیگران باشد یا به علت ترس از زیاد مردانه به نظر آمدن . آنان به دلیل مستقل و ناسازگار بودن فقط در کنار سلیطه های دیگر احساس راحتی می کنند. و این لحظات نادر زندگیشان را تشکیل می دهد. آنان اغلب اوقات باید از نظر روانی تنها باقی بمانند، چرا که اکثر زنان و مردان آنقدر در مقابل سلیطه ها احساس خطر میکنند و أنقدر ناسازگارانه واکنش نشان میدهند که وادارشان میکنند که از خویشتنِ واقعی شان با دقت محافظت کنند.ولی در این تنهایی قدرتی وجود دارد و از جدایی و تلخی شان کمکها و همکاریهایی منشاء میگیرد که زنان دیگر قادر به ارائه اش نیستند. سلیطه ها ستایش نشده ترین قهرمانان ستایش نشده جامعه ما هستند. آنان ، چه بخواهند و چه نخواهند، پیشگام و پیشتاز و رهبرند و تنها به دلیل همان موجودیت شان چنین نقشی را بر عهده دارند. بسیاری از سلیطه ها مایل نیستند که ابتکار اولین تغییرات را برای توده ی زنانی که احساسات خواهری نسبت بدیشان ندارند به عهده بگیرند، ولی نمیتوانند از آن اجتناب کنند؛ کسانی که حدود خود را مختل می کنند، یا باعث گسترش آن میشوند و یا باعث در هم شکستن نظام.
سلیطه ها اولین زنانی بودند که برای زنان مدرسه باز کردند ، اولین زنانی بودهاند که به مدرسه و دانشگاه رفتند، اولین زنانی بودند که میله های نامرئی حرفه های را شکستند، اولین انقلابیون اجتماعی و اولین کسانی بودند که زنان دیگر را بسیج کردند. سلیطه ها از آنجا که موجودات منفعلی نیستند و تحت تأثیر خشم خود نسبت به پایین نگهداشته شدن شان عمل می کنند، جرأت انجام آنچه را که زنان دیگر نمیکنند می یابند. آنان توپ و تشر و توهین و شکنجه هایی را که جامعه به افرادی که در پی تغییرش هستند اختصاص میدهد تحمل میکنند و به تنهایی یا با کمک خواهرانشان دروازه قلمرو های ناشناخته دنیا را به روی زنان دیگر باز میکنند و منشاء تغییر دنیایی که در آن زندگی میکنیم هستند. و چرا یکایک ما زنان نتوانیم چنین باشیم؟ چرا نخواهیم به جای «نیمه دیگر» بودن «سلیطه» باشیم؟ و چرا به دنبال یک رشته بحث و یک نظر خواهی عمومی، نام فصلنامه «نیمه دیگر » را به فصلنامه «سلیطه » ویا به نامی نظیر آن بدل نکینم؟ چرا نه ؟

Dienstag, 26. Februar 2013

زنان کرد اولین بتالیون (واحد نظامی) زنان را در سوریه تشکیل دادند+ فیلم

زنان کرد اولین بتالیون (واحد نظامی) زنان را در سوریه تشکیل دادند
Iraq: The Peshmerga - 'Those who face death'

Iraq: Kurdistan's first female fighters 'Battalion 106

February 25, 2013
برای اولین بار در سوریه، 150 زن کُرد یک بتالیون کلا زنانه را در استان شمالی آلِپو Aleppo که چندی از سنگین ترین نبرد ها را از زمان آغاز خیزش ها در اوائل 2011 به خود دیده است تشکیل داده اند.
این خبر در یک بیانیه صادر شده از ناظران حقوق بشر سوریه در روز یک شنبه آمده است. در حالی که دانسته شده است که زنان هم در کنار هر دو گروه موافق و مخالف رژیم و همینطور در میان میلیشای کرد جنگیده اند، این اولین بار است که واحد نظامی خودشان را تشکیل می دهند. یک عکس غیرحرفه ای منتشر شده در اینترنت، ستون های زنان را در تمرینات نظامی نشان می دهد.
این اعلامیه بعد از یک ماه از برپائی واحد های شبه نظامی حکومتی به نام نیرو های دفاع ملی، که فعالانه در جستجوی بکارگیری زنان در هر سنی بود صادر می شود. این تائیدی بر افزایش مستمر زنان در واحد های نظامی است. آن ها در کمک به جنگاوران مرد هم بسیار مفید واقع شده اند، چون هنگام حمل ادوات و سلاح کمتر مورد سوء ظن قرار می گیرند.
مسئله کرد
شهری که در اصل این بتالیون در آن درست شده است ئه فرین Afrin است که در اواخر 2012 آخرین صحنه جنگ بین واحد های کرد و شبه نظامیان عربی که علیه رژیم رئیس جمهور بشار اسد می جنگیدند بود. در حالی که تعدادی از کرد ها بی طرف هستند، در هر دو طرف شکاف جاری سوریه هم وجود دارند، و مستمرا وارد خشونت ها می شوند.
در واقع کرد ها دومین گروه قومی در میان سه گروه از کل جمعیت 23 میلیونی سوریه هستند. در سوریه توسط رژیم های مختلف عرب تحت تبعیض قرار داشته اند، اغلب تابعیت آن ها انکار شده است، شبیه به مشکلی که آن ها در دیگر کشور های منطقه دارند. به نظر می رسد که هدف غائی آن ها کسب اُتونومی در داخل یک سوریه متحد است.
در ژانویه، در شمال شرق سوریه در درگیری های یک هفته ای میان مبارزین ضد اسد و اقلیت کرد تحت ستم مستمر حداقل 56 نفر کشته شدند، علیه کرد ها در درگیری ها تانک و خُمپاره بکاربرده شده بودند.
در حالی که عصیان علیه حکومت در غرب و جنوب بود، کرد ها از این فرصت برای برپائی مدارس و مراکز فرهنگی و همچنین شبه نظامیان مسلح و واحد های پلیس استفاده کردند. مبارزین آن ها را به تلاش برای ایجاد منطقه خود-گردان با استفاده از جنگ داخلی سرزنش می کردند.
بسیاری از کرد ها از آن جا که می دانند که شکست اسد در درهم کوبیدن عصیان می تواند صدور حکم سرنوشت گروهی قوم آن ها هم باشد، با احتیاط حرکت می کنند. آن ها می ترسند که مبارزین اتونومی مناطق مختلف را ارج نگذارند – مخصوصا جائی که حدود 2.5 میلیارد بشکه مخازن نفت خام سوریه را در خود دارد.
کرد ها که عمدتا در مناطق کوهستانی شمال زندگی می کنند، در کنار مرز ترکیه قرار گرفته اند. گروه سیاسی آن ها حزب اتحاد دمکراتیک (PYD)The Democratic Union Party متحد نزدیک حزب حاشیه ای کرد در ترکیه، پ. ک. ک است. به نظر بعضی ها رئیس جمهور اسد ترجیح داده است که فرصت را برای دوستی با کرد ها، که بسیاری از آن ها هرگز به خیزش های مخالف وی ملحق نشدند، مغتنم بشمارد. با توجه به مخالفت حکومت ترکیه با رژیم او این می تواند کارت برنده ای در دست وی باشد.
در هر حال جهادیست های سوریه به شدت کرد ها را برای شرکت نکردن در خیزش ها سرزنش می کنند. به محض عقب نشینی نیروی های حکومتی از مناطق تحت تسلط کردها در تابستان 2012 برخورد ها میان کرد ها و مبارزین شدت پیدا کردند. اغلب وقایع بسیار کوچک موجب آغاز آتش گشائی بزرگ بین کردها و مبارزین می شدند.
این یکی از شکاف ها در میان چندین گسل قومی می باشد که به طور موازی با انقلاب 2011 سوریه در حرکت است. در طول دو سال، به یک جنگ داخلی تمام عیار تبدیل شده است و مطابق تخمین سازمان ملل جان 70000 نفر را گرفته است. همینطور باعث آوارگی بیش از 650000 به خارج و بی خانمانی بیش از یک میلیون در داخل سوریه شده است.
زنان کرد سوریه ای به نگهبانی مراسم تدفین یکی از رفقایشان ایستاده اند. (AFP Photo / Giulio Petrocco)
ترجمه از:
 کلمات و مطالب داخل پرانتز از مترجم هستند.
مترجم: اسعد حاجی حسنی