Dienstag, 13. April 2010

سیاست کار خانگی/ آنارشیست عاشق

سیاست کار خانگی/ آنارشیست عاشق
"اگرچه زنان از قدرت شوهران شکایت نمی کنند، با اینحال هر یک از شوهر خود و یا شوهر دوست خود گلایه می کند. این مسئله در مورد تمام موارد بردگی، حداقل در مرحله ی آغازین جنبش های رهایی طلبی، صادق است. بردگان در ابتدا از قدرت اربابان گلایه نکردند، بلکه از ظلم و ستم آنان شکایت کردند." - جان استوارت میل در باب انقیاد زنان

زن آزاد - بسیار متفاوت از آزادی زن! اولی اشاره به انواع مختلف چیزهای لذت بخش دارد (که گذشته از جاهای دیگرشان) باعث دلگرمی مردان رادیکال می شود. دیگری اشاره به کار خانگی دارد. اولی به معنی س.ک.س بدون ازدواج، س.ک.س قبل از ازدواج، مناسبات دنج خانه داری ("من با این خوشگل خانم زندگی می کنم") و از خود رضایتی از دانستن اینکه تو از آن مردانی نیستی که به جای یک زن، خواهان یک ضعیفه ی سربه زیر باشد، است. آن یکی بعداً خواهد آمد. بالاخره، کیست که هنوز هم خواستار آن کالای قدیمی، زن خانه دار آمریکایی، شوهر بودن، خانه و کودک باشد؟ کالای جدید؛ زن آزاد، بیشتر س.ک.س می کند و ترجیحاً شغلی نظیر رقصیدن، سفالگری یا نقاشی کردن دارد که می تواند با کارهای خانه نیز مطابقت داشته باشد.
در طرف دیگر، رهایی زن قرار دارد - و کار خانگی. چه؟ می گویی که کار خانگی ناچیز و پیش پا افتاده است؟ چه عالی! این درست همان چیزی است که بنده در ذهن داشتم. به نظر کاملاً معقول و مستدل می آید. ما هر دو دارای شغل بودیم و بایستی چند روزی در هفته را کار می کردیم تا زندگی مان را بگذرانیم. پس چرا در انجام کار خانگی سهیم نشویم؟ این را به همسرم پیشنهاد کردم و او قبول کرد - اغلب مردان باحال تر از این هستند که شما را بار اول کامل رد بکنند. گفت که حق با توست. پیشنهاد منصفانه ای است. سپس اتفاق جالبی رخ داد. من این اتفاق را تنها می توانم با توضیح این مسئله شرح دهم که ما زنان بیشتر از آنچه که بتوانیم تصور کنیم، شست و شوی مغزی شده ایم، احتمالاً به خاطر سال های متعدد از مشاهده ی تلویزیون و دیدن زنانی که به خاطر کف براق اتاق ها به وجد می آیند و یا در اثر دیدن یقه های چرکین لباس ها در هم می شکنند. مردان چنین نیستند. آنان واقعیت اصلی و اساسی کارخانگی را از همان ابتدا تشخیص می دهند. که کار خانگی کار پست و قبیحی است.

عشق و نفرت هم زمان چپ ها و همجنس گرايان از هم ديگر/ جهانگیر شیرازی


رهبران اولین جریان چپ در جهان، انسان گرایان اومانیستی بودند با این اعتقاد که سوسیالیسم بیان حقیقت عقل و منطق است. آنها به عدالت در همه زمینه ها از جمله عدالت اجتماعی، عدالت اقتصادی و عدالت جنسی بها می دادند و بی جهت نبود که در بین رهروان آنان تعداد زیادی از زنان حضور داشتند. برای نمونه شارل فوریه (فرانسوی) که برای اولین بار در سال 1837 میلادی کلمه فمینیسم را بکار گرفت، از سکس با همجنس هم دفاع می کرد. او معتقد بود که سرکوب خواسته ها و تمناهای انسانها در جامعه نه تنها به فرد بلکه به کل جامعه ضرر می زند؛ پس تا جایی که کسی مورد سوء استفاده قرار نگرفته، باید تنوع و تفاوت سلائق و تمناهای جنسی افراد را برسمیت شناخت چرا که بروز علنی تنوعات جنسی به پیشرفت و همگرایی بیشتر جامعه منجر می شود. روبرت اوئن (انگلیسی) یکی دیگر از رهبران اولین جریان چپ است که نظراتی مشابه فوریه داشت.
بعدها، وقتی کارل مارکس و فردریش انگلس به مطالعه نظرات رهبران چپ پیش از خود پرداختند، نظرات آنان را به طنز " سوسیالیسم تخیلی" خوانده، آنها را به عدم درک قوانین جامعه و داشتن " فانتزی" متهم و نظرات خود در مورد جامعه، اقتصاد و لزوم انقلاب کارگری را " سوسیالیسم علمی" نام نهادند.
مارکس بخصوص اندیشه فوریه در باره آزادی جنسی را محکوم کرد.(1) و چنین شد که اندیشه مبارزاتی برای تغییرات بنیادین در سیستم تولید ، روابط جنسی و اجتماعی و برقراری عدالت اجتماعی در همه زمینه ها، به مبارزه طبقاتی تقلیل داده شد.
رهبران اولین جریان مبارزاتی همجنسگرایان همچون کارل هنریش اولریخ و مگنوس هیرشفلد ( 2) برای جلب حمایت نیروهای چپ از خواسته های همجنسگرایان تلاش زیادی به خرج دادند. برای نمونه در دهه ی 1860 اولریخ نامه ای به مارکس نوشته و پلاتفرم حقوق همجنسگرایان ، جزواتی در باره همجنسگرایی و ترانس سکسوالیسم هم ضمیمه نامه خود می کند.
مارکس نامه را بی جواب می گذارد اما یکی از جزوات ارسالی اولریخ ( پلاتفرم حقوق همجنسگرایان) را به انگلس می فرستد (3). انگلس، بعد از دریافت جزوه ارسالی، نامه ای به مارکس می نویسد و بر علیه " بچه بازان " موضع تندی اتخاذ می کند و در باره پلاتفرم حقوق همجنسگرایان اضافه می کند که " کثافت را به تئوری تبدیل کرده اند."(4)
انگلس در کتاب "خانواده، مالکیت خصوصی و دولت" هم به " فساد اخلاقی و اعمال پست و بی مزه " یونانیان قدیم ( یعنی سنت همجنسگرایی ) آنان اشاره و آن را محکوم می کند . کارل مارکس ظاهرآ با این نظریه انگلس موافت نشان می دهد و می نویسد " رابطه بین زن و مرد طبیعی ترین رابطه بین دو انسان است."(5)

Samstag, 20. März 2010

کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم- ماریا میز


کوه یخ پدر سالاری سرمایه داری را بشکنیم نویسنده ماریا میز : برگردان ناهید جعفرپور
(بخش اول) - (بخش دوم) - (بخش سوم) - (بخش چهارم)(بخش آخر)

1/ چرا کار خانگی زنان چه در سرمایه داری و چه در تئوری و عمل مارکسیست ارزشی ندارد؟

2/ چرا کشورهای آسیا، آفریقا و آمریکای جنوبی با وجود اینکه به لحاظ سیاسی مستعمره نیستند اما همواره مستعمره های اقتصادی متروپل های امپریالیستی اروپا و آمریکای شمالی و همچنین ژاپن باقی مانده اند؟
3/ طبیعت و مشکل زیست محیطی: چگونه می توانند زنان و ملت های بیگانه آزاد بشوند زمانی که از آنان بعنوان ذخایر طبیعی قابل استثمار سوء استفاده می شود؟
البته رزا لوگزامبورک این سئوالات را به این صورت طرح ننمود. او فمنیست نبود و با وجود دوستی اش با کلارا ستینگ بنیان گذار و رهبر جنبش کارگران زن آلمان، اما رزا اهمیت چندانی به تلاش های کلارا برای تجهیز زنان پرولتاریا نمی داد. بنظر حزب سوسیال دمکرات آلمان کلارا ستینگ و جنبش سوسیالیستی زنان می بایست خود را با ساختار خانواده کوچک و امنیت مادران، کودکان و تم های این چنینی زنان مشغول سازند. در حزب اما از رائی برخوردار نبود. اوانس می نویسد "این دلیل بزرگی بود که چرا زنی فعال انقلابی چون رزا لوگزامبورگ کاری به کار جنبش زنان نداشت".
 اوانس 1979، صفحه 319)
رزا می خواست درست و حسابی درگیر سیاست باشد مسئله ای که آنزمان و حتی امروز هم بعنوان مسئله ای مردانه دیده می شود. رزا به این دلیل کمی بی توجه ای به کلارا می کرد چرا که وی تنها با مسئله زنان درگیر بود. او در نامه ای که به لئو یوگیشس می نویسد می گوید: "کلارا خوب است اما کارهایش باعث میشوند که اواز مسائل پرت باشد. او تنها خودش را با مشکل زنان درگیر نموده و به مسائل عمومی و کلی توجه ای ندارد". ( اوانس 1979، صفحه 320)
همانطور که می بینیم برای رزا لوگزامبورگ هم مسئله زنان مسئله ای عمومی و کلی نبود. حتی او رابطه ای میان مشکل زنان و مسائلی که از آن بعنوان مسائل عمومی و کلی نام می برد نمی دید. برای مثال استعمارو خشونت بیرحمانه قدرت های سرمایه داری بر علیه ملت های بومی، نظامیگری و گسترش جنگ ها و......
حتی او در مقابل افکار ضد فمنیستی پرولتاریائی هم اهمیتی نمی داد و عکس العمل نشان نمی داد. مثلا کایوتسکی اعتقاد داشت " رفیق لوگزامبورگ همه چیز را به هم می ریزد چون ازمنطق عقلانی کمی برخوردار است".
(Neusü 1985, S. 127 ff(
همچنین ب بل که کتابی قطور در باره زن در سوسیالیسم نوشته است در سال 1910 در باره رزا و کلارا به کایوتسکی می نویسد: "در باره زنان یک مسئله عجیب وجود دارد. اگر جائی در باره عشق بازی هایشان و یا علاقه هایشان ویا خودخواهیشان صحبت شود و یا مورد توجه قرار نگیرند و یا دلخور بشوند پس عاقلانه ترین راهی را که انتخاب می کنند این است که آن آدم را در حاشیه قرار می دهند و تا ابد دشمن وی می شوند. عشق و نفرت رادر کنار هم قرار دادن طرزتفکری عاقلانه و متعادل نیست".( اوانس 1979، صفحه 52)
اینها همه جملات معروفی است که در باره زنان در مغز مردان وجود دارد. اینکه زنان عقلانی فکر نمی کنند و طرز تفکری متعادل ندارند.

Montag, 1. März 2010

فیلم روز 8 مارچ 1357 خروش زنان شجاع ایران

فیلم روز 8 مارچ 1357 خروش زنان شجاع ایران در اعتراض به حجاب و حقوق پایمال شده شان. این فیلم گزارش کاملی شامل مصاحبه، شعارهای بکار رفته توسط زنان و برخورد نیروهای امنیتی با آنها می باشد.

This is the Engilsh translation of the report about the Iranian women March which happened less than three weeks after the uprising of people in Feburary. This report is about the resistance of women against the Islamic Regime which was from March 7 to 11th in 1979.Opression of the Islamic Regime like other Islamic movement starts by attacking the women movement first.
8-)

Freitag, 11. Dezember 2009

تفاوت عشق و ازدواج/ اما گلدمن




تفاوت عشق و ازدواج

سرانجام روزی، مردان و زنانی بر خواهند خواست تا قله های کوهستانی را برای ملاقاتی با شکوه، استوار و آزاد بپیمایند، و آماده‌اند برای دریافت روح یکدیگر، برای قسمت کردن و لذت بردن از تشعشعات زرین خورشید عشق هر چقدر تزیینی، هر چقدر رویاپردازانه و هر چقدر هوشی شاعرانه. کسی قادر نخواهد بود توان آفرینی های این چنین نیرویی را در زندگی مرد و زن پیش‌بینی کند. اگر روزی جهان، حقیقت دوستی و یگانگی را ، و نه ازدواج را، از درونش متولد سازد، آنزمان عشق انرژی دهندۀ آن خواهد بود!
نویسنده: اما گلدمن - مترجم: ملکرخ عابدی
مقدمۀ مترجم: «اما گلدمن» در 27 ژوئن 1869 در لیتوانیا که آنزمان بخشی از روسیه بود به دنیا آمد . او در سنین جوانی وارد آمریکا شد؛ در شیکاگو که عمدتاً از نفوذ بینش آنارشیسم بهره می‌گرفت و اما گلدمن نوجوان از آن لحظه به دفاع از جنبش آنارشی برخاست . او در مقاله‌ای به نام " درسهای اولیۀ آنارشیسم " می‌نویسد: طرفداران استبداد و حکومتگری آگاهانه آنارشی را به عنوان هرج و مرج طلب و بی بند و بار لقب می‌دهند ، در حالیکه واژۀ آنارشی ریشه‌اش از یونان قدیم به مفهوم ایستادگی و تسلیم‌ناپذیری در مقابل سلطۀ قدرت می‌باشد. از مقالۀ عشق و ازدواج اما گلدمن نزدیک به یک قرن می‌گذرد و نسل های بسیاری از زن و مرد در جهت اندیشه های او تا کنون گام برداشته‌اند . زنی که بر حقایق تلخ زندگانی زنان در این جوامع مردسالار واقف بود و چون پرنده‌ای سبکبال دریای آزادی را درنوردید تا آنرا به آیندگان مژدگانی دهد. از اینرو زنانی که بر اندیشۀ مبارزاتی اما گلدمن آشنا شدند همگی بر این باور بودند که او آنگونه زنی بود که چندین قرن از نسل خویش فراتر می‌زیست، آنگونه که شاید ما فروغ فرخزاد را داشته‌ایم؛ اما هر کدام به سبکی متفاوت برای آزادی زن و رهایی انسان از بند های کلیشه‌ای تعبد و از خود بیگانگی کوشیدند . البته خواننده توجه کند که این روند مالکیت کالایی در عرصه کنترل بر هویت زنان و زندگی زیستی ما جدا از تاریخ سلطه ایدئولوژِی مدرنیسم و لیبرالیسم غربی نبوده جایی که اما گلدمن در برجسته کردن مناسبات عاشقانه آنرا بخوبی به نقد میکشد . مناسبات بیمارگونه کنترل و سلطه گری اساساً ریشه در بینش و عملکرد اصولگرایان دولت ساختار دارد که در جهت کنترل بر تولید زندگی زیستی ( اقتصادی ، فرهنگی ، جنسی ، نژادی و غیره ) مردمان و طبیعت ما برآمده اند . این انحصار طلبی قدرت حزبی و فرقه ای مدرن که در چهار چوب اخلاق گرایی قانون ، حکومت و دولت، آشکارا به تخریب و آلوده کردن تمام هستی زندگی زیستی و مناسبات همسایگی اکوزیستی عاشقانه بر آمده ، طبعاً مقاومت رو به رشد جنبش های میلیونی جهانی را در برابر این تخریب گرایی بی عاطفه اش روز بروز وسیع تر و جدی تر میکند . از این جهت اما گلدمن علیه کلیت این نظام کنترل حکومتی یعنی استبداد ، استثمار و استعمار سر به شورش گذاشت . آوازۀ مبارزاتش آنچنان گستردگی ای داشت که حتی حاکمان حزب بلشویک روسیه با وجود اعمال سیستم ترس و کنترل بر انقلاب شوراها و آنارشیستها و منتقدین آنروز، هنوز جرأت نمیکردند به اما گلدمن و دلداده مبارزش آلکساندر برکمن صدمه ای وارد آورند . گرچه لنین و دیگر شرکای ارباب حکومتی اش با زیرکی تمام به آن دو پیشنهاد بالاترین مقام های نخبگی کشوری را دادند اما این دو آزادیخواه عاشقتر از آن بودند که فریب عنوان های پوشالی و مریضگونه را بخورند و سرکوب خشک کمونیسم دولتی را علیه شوراهای کارگری و دهقانی و کمونهای مردمی و آزاد اندیشان بپذیرند، آنگونه که حتی در زیر چکمه های آهنین قدرت طلبی و اقتدارگرایی حزب بلشویک و حکومت قانون اصول گرایی اش ،آندو بدفاع از شوراها و کمونهای خودگردان برآمدند . حزب در اکتبر 1917 تحت عنوان نظارت بر امپریالیستهای شکست خورده ، در واقع قلب شوراهای انقلابی خودگردان روسیه را نشانه رفت و دیکتاتوری سرخ را آفرید تا آنجا که اوایل سال 1921 آخرین تپش جنبش شورایی که در حماسه کرونشتات شکل گرفت را با ریاست ژنرال تراتسکی معروف به "لرد تراتسکی" و زینوویف، علی رغم اعتراضات حتی یک سوم از اعضای خود حزب بلشویک که خطر سازمان مخفی چکا را هم بالای سر خود حس کرده بودند ، کاملاً به خون کشاند و سرمایه داری بور کراتیک دولتی را جایگزین شوراهای خودزیستی کمونها کرد و این دقیقاً همان چیزی بود که باکونین در سالهای دوران مارکس و بعدها اما گلدمن دربارۀ دیکتاتوری سرخ ( پرولتاریا ) پیش بینی کرده بودند . دیکتاتوری ای که در امتداد قدرت گیری اش توسط همان ساختار اقتدارگرایی لنینی تقریباً تمامی اعضاء اصلی یعنی "خودی" حزب را با نظارت استالین تار و مار کرد .

آنارکوفمینیست، در جستجوی رد پای یک اتوپی


ادعای آنارشیسم رهایی مردان و همچنین زنان است. بررسی آثار کلاسیک آنارشیستی نشان می دهد این ادعا به معنای آن نیست که مسائل زنان بطور خاص در نظر گرفته شده است. بر عکس تئوری آنارشیستی قرن 19، آزادی زنان را بطور خودبخودی در آزادی و رهایی مردم و کل جامعه می بینند. هر چند باکونین و کروپتکین هر دو در عقایدشان بطور غیر مستقیم به منشاء ستم بر زنان پرداخته اند اما هیچ کدام موفق نشدند در ادعاهایشان مسائل زنان را بطور مسئولانه فرموله کنند. زمانی که آنان در بررسی خود از ساختارهای سلطه طلب، به خانواده کوچک پدرسالار به عنوان ابتدایی ترین ساختار سرکوب پرداختند در واقع بسیار هماهنگ با تئوری فمینیستی قرار گرفتند. اما نه باکونین و نه کروپتکین، هیچکدام نتوانستند برابری زنان را در تمامی زمینه ها تصور کنند به عنوان مثال اگر چه تئوری آنارشیستی در زمره تئوری های بسیار پیشرفته زمان خود بوده است اما این تئوری کماکان مسئولیت تولید و پرورش نسل را به عهده زنان گذاشته و از آن به عنوان یک قانون طبیعی نام می برد. هرچند وجود ردیابی از ساختارهای تفکری پدرسالارانه در عقاید باکونین قابل اثبات نیست اما در عمل سیاسی (politische Praxis)، باکونین ضرورت مبارزه زنان برای حقوق برابر را نفی می کند، بعلاوه نظرات او فاقد تجزیه و تحلیل از سلطه طلبی جنسیتی است.
در واقع مبارزات زنان آنارشیستی، همچون لوئیز میشل، اما گلدمن و سازمان زنان ماژور لیبرز، لازم بود تا تئوری رهایی بخش زنان، کل تئوری جنبش آزادی خواهی(1) آن زمان را تکامل بخشد. اگر چه آنان در ابتدا در جنبش رهایی بخش تنها و ایزوله ماندند، اما در نهایت توانستند با ارائه یک تجزیه و تحلیل آگاهانه در تئوری، عمل سیاسی و همچنین در زندگی شخصی خود، ساختارهای پدر – مرد سالارانه را در تئوری آنارشیستی به مصاف طلبیده و در هم
بشکنند.

آنارشیسم چیست؟


آنارشیسم چیست؟ (آنارشیسم به روایت یک آنارشیست)
آنارشیست‌ها غالباً در روزنامه‌ها و پوشش‌های تلویزیونی به عنوان معترضین به جهانی‌سازی یاد شده‌اند. ما معمولاً به عنوان جنایتکاران خشن تصویر شده‌ایم. تقریباً هرگز هیچکدام از ایده‌های آنارشیسم توضیح داده نشده است. مقاله زیر را بخوانید تا بیابید آنچه را آنارشیست‌ها در پی آنند.

آنارشیست‌ها به انقلابی باور دارند که بوسیله طبقه کارگر انجام می‌شود و کارفرمایان و حکومت‌های آنان را سرنگون خواهد کرد، و جامعه‌ای را برپا خواهد ساخت که بوسیله کسانی که واقعاً ثروت جهان را تولید می‌کنند، ادامه یافته و کنترل خواهد شد. ما بر این باوریم که ممکن است بدون حکومت زندگی کرد و به جای آن شوراها و انجمن‌هایی برقرار خواهد شد که در آن «مردم عادی» می‌توانند درباره‌ی مصرف این ثروت تصمیم بگیرند. ما به تساوی همه باور داریم و اینکه چنانچه ما بخواهیم با کسانی که زندگی را به کام ما تلخ کرده‌اند مبارزه کنیم، حداکثر انسجام میان کارگران و دیگر گروههای ستمدیده مورد نیاز است.

وقتی درباره آنارشیست‌ها چیزی می‌شنوید، به این باور رهنمون می‌شوید که ما بمب‌گذاران دیوانه‌ایم! این افسانه ساخته شده است که ما به خشونت فقط به خاطر خشونت باور داریم. افسانه دیگر آنکه آنارشیسم هرج و مرج و نظم‌ستیزی است. بوسیله سیاستمداران، کارفرمایان و نویسندگان مزدورشان در رسانه‌های گروهی ادعا شده است که اگر هیچ حکومتی نباشد، جایگزین آن هرج و مرج، آشفتگی و بهم‌ریختگی است؛ ولی آیا هرگز درباره جامعه امروز شگفت زده نشده و به این نتیجه نرسیده‌اید که شاید هم‌اکنون در آشوب و اغتشاش به‌سرمی‌بریم؟!ممکن است شما بپرسید چرا چنین است؟ پاسخ ما این است که یک دلیل بزرگ وجود دارد: سود! هم‌اکنون ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که در آن دو طبقه عمده وجود دارد: کارفرمایان و کارگران. کارفرمایان صاحب کارخانجات، بانک‌ها، مغازه‌ها و غیره هستند.کارگران صاحب چیزی نیستند. ما فقط کار خود را داریم که آنرا برای زندگی بکار می‌گیریم. کارگران ناگزیرند کار خود را به کارفرمایان به ازای دستمزد بفروشند.کارفرمایان خواستار آنند که هر چه بیشتر ممکن است، از کارگران کار بکشند تا آنکه بتوانند سطح بالای سود خود را نگاه دارند. از این رو هر چه کارگران مزد بیشتری به دست آورند، سود کارفرمایان کمتر می‌شود. علایق این دو بطور کلی در تقابل با یکدیگر است.تولید بر پایه نیازهای مردم عادی قرار ندارد. تولید برای سود است؛ از این رو هر چند غذا به اندازه کافی برای تغذیه همگان در جهان وجود دارد، مردم در گرسنگی به سر می‌برند، زیرا سود در اولویت است. این سرمایه‌داری است.

سوسیالیسم، آنارشیسم و فمینیسم


نویسنده: کارول الریخ مترجم: آرزو مختاریان به نقل از: منتخبِ آثارِ آنارکوفمینیستی بخشِ نخست
فرض کنیم شما زنی در یک جامعه سرمایه داری هستید. از همه سو سرخورده می شوید: شغل، صورت حساب ها، شوهر (یا شوهر سابق)، درس و مدرسه بچه ها، کارهای خانه، زیبا بودن، زیبا نبودن، برانداز شدن، برانداز نشدن (و به نوعی شنیده نشدن) و... اگر در مورد همه این ها و اینکه چطور با هم جفت و جور شده اند و اینکه چه چیز باید تغییر کند، فکر کرده اید و به دنبال کلماتی برای بیان اصل مطلب هستید احتمالا باید «فمینیسم سوسیالیستی» را پیش بکشید.
همه شواهد گواه بر این است که بسیاری از زنان به عنوان راه کاری برابر مشکل پابرجای سکسیسم (نابرابری‌یِ جنسی یا نابرابری‌یِ گرایش‌جنسی، ازجمله حقوقِ نابرابرِ زن و مرد، تحقیرِ زنان، تحقیرِ هم‌جنس‌گرایان و غیره)، «فمینیسم سوسیالیستی» را پیش کشیده اند.امروزه سوسیالیسم (در نسخه های به طور حیرت آوری گوناگونش) برای بسیاری از مردم شناخته شده است، چراکه حرف برای گفتن بسیار دارد: پرداختن به کارگران، نهادی از نظریه های انقلابی که مردم می توانند به آن استناد کنند (چه آن را خوانده باشند و چه نخوانده باشند) و چندین نمونه موجود از کشورهای صنعتی شده که ساختارشان از ایالات متحده و متحدینش متفاوت است.
برای بسیاری از فمینیستها، سوسیالیسم از آن رو که به آخر رساندن نابرابری اقتصادی برای زنان کارگر را وعده می دهد، گیرایی دارد. به علاوه سوسیالیسم در عین حال که در برابر کمرنگ شدن دیدگاه های رادیکال خود موضع می گیرد، به آن دسته از زنان که معتقدند یک تحلیل فمینیستی صرف نمی تواند همه نابرابری های موجود را دربرگیرد، وعده نگرشی بازتر را می دهد.
بنابراین به دلایل موجهی، زنان در این اندیشه هستند که آیا «فمینیسم سوسیالیستی» به عنوان یک نظریه سیاسی، کارآمد هست یا خیر. به نظر می رسد فمینیست های سوسیالیست هم معقول و هم رادیکال هستند؛ دست کم از قرار معلوم بیشتر آنها نسبت به دام های مصالحه‌جویی و خودپرستی که تعداد فزاینده ای از زنان در آن فرو می افتند، حس منفی قوی ای دارند.
برای یسیاری از ما که کمتر خیال پرداز هستیم، تصورِ قوم آمازون، با سپاهی از زنان نیرومند قبیله که رو به غروب آفتاب بتازند غیرواقعی و بی‌فایده است. موضوع جدی تر، وسوسه ذهنی حاکم نسبت به الهه های بزرگ و دیگر نشانه های همگون پرستش، سحر، جادو و احضار ارواح است.من به عنوان یک فمینیست که نگران تغییر ساختار جامعه است این قضیه را بی‌زیان نمی‌یابم.
مورد اول:بیش از چهارصد زن در آوریل 1976 به بوستون رفتند تا در نشست روحانی زنان که قسمت عمده ای از آن به بررسی موضوعات ذکر شده اختصاص داشت، شرکت کنند. آیا ممکن نبود انرژی نهفته در سرودها که به جای آخرین نواهای پیروزی می نشست و کارگاه هایی برای تعلیم رقص شکم، و برپایی مراسم دینی ماهانه، صرفِ کاری بس بهتر و زنانه تر شود؟
مورد دوم: بر اساس گزارش های دست کم یک روزنامه فمینستی، گروهی از روسپیان سعی داشتند که سوزان ساکس را از زندان فراری دهند.اگر آنها صادقانه گمان می کردند که چنین کاری او را آزاد خواهد ساخت پس به کلی از واقعیات ناشی از فشارهای جامعه مردسالار به دور بودند. و اگر قرار بود که این یک شوخی خوش دلانه باشد پس چرا هیچ کس به این شوخی نمی خندد؟
خطری که از طرف رفرمیسم علایق زنان را تهدید می کند از آن بازیهای غریب احضار روح بسی بزرگتر است.من می دانم که «رفرمیست» عبارتی است که می تواند در بسیاری راه ها به کار رود که هیچ کدام نه شرافت مندانه هستند و نه چندان درخور فایده. عموما برای ابراز خلوص نیت فرد، یا برای بیان اینکه هر نوع فعالیت سیاسی یک دست، فاقد ارزش است چراکه کار سیاسی در ذات خود تغییر پذیر است. در پاسخ، برخی فمینیست ها به گونه ای متقاعد کننده اظهار داشته اند که انواع صحیح رفرم می تواند یک جنبش رادیکال را بنا نهد.

مانيفست آنارکو فمينيسم


مانيفست آنارکو فمينيسم (فدراسیون فمینیستهای آنارشیست، ترجمۀ امين قضايی)
(توضیح: خاستگاه مانفيست آنارکو فمينيسم در نروژ است . مانيفست آنارکو فمينيسم خلاصه ای از برنامۀ سياسی فمينيسم است که در سومين کنگره فدراسيون نروژ 1 تا 7 جون 1982 مورد توافق اجماع قرار گرفت.)
اکثر زنان سراسر جهان هيچ گونه حق تصميم گيری در باره مسائل مهم زندگی خود ندارند . زنان از دو قسم ستم رنج می برند :1- ستم اجتماعی عمومی که بر کل مردم روا داشته می شود و 2- ستم جنس گرايی ثانوی - ستم و تبعيض به خاطر جنس شان .پنج شکل عمده از ستم وجود دارد :1 - ستم ايدئولوژيکی – تلقين عقايد توسط سنن فرهنگی ، مذهب ، تبليغات و پروپاگاندا . دخالت در عقايد و بازی با احساسات و حساسيت های زنان . رفتارهای شايع مستبد و پدرسالارانه و طرز فکر سرمايه دارانه در تمامی مناطق جهان.2 - ستم دولتی ، اشکال سلسله مراتب سازمانی که فرامين و احکام از بالا به پايين در روابط بين افراد و نيز در آنچه به اصطلاح حوزه خصوصی ناميده می شود.3 - استثمار و سرکوب اقتصادی ، به عنوان يک مصرف کننده و يک کارگر در خانه و مشاغل کم حقوق زنان .4 - خشونت مورد حمايت جامعه و حوزه خصوصی – خشونت غير مستقيم از طريق اجباری که در اثر نبود جايگزين ها يا آلترناتيوها موجب می شود و يا خشونت مستقيم فيزيکی .5 - فقدان سازماندهی و ستم حاصل از نابسامانی که موجب از بين رفتن مسئوليت وايجاد ضعف و انفعال می شود.اين عوامل همراه با يکديگر عمل می کنند و در چرخه ای بدسگال يکديگر را تقو يت می نمايند . هيچ اکسيری برای شکستن اين حلقه وجود ندارد اما شکست ناپذير نيست .آنارکو- فمينيسم دربارۀ آگاهی است . آگاهی که قيموميت ها را از بين می برد . از اين روی اصول جامعه آزاد به تمامی بر ما آشکار می گردد.آنارکو فمينيسم به معنی استقلال و آزادی زنان در جايگاهی برابر با مردان است . سامانه و زندگی اجتماعی که هيچ کس در آن برتر و فراتر از ديگری نيست . هر کسی اعم از زن و مرد در آن مشارکت دارد . اين امر تمامی سطوح زندگی اجتماعی همچنين حوزه خصوصی را نيز در بر می گيرد.آنارکو فمينيسم بدين معنی است که زنان خو د تصميم گيرنده اند و مسئوليت مسائل خود را خود بر عهده می گيرند ، در مسائل خصوصی به طور شخصی و در مسائلی که با زنان ديگر مرتبط است با همکاری ديگر زنان . در باب موضوعاتی که به هر دو جنس مربوط است اساساً و ذاتاً زنان و مردان بايد در جايگاهی برابر تصميم گيرنده باشند.زنان در مورد بدنهای خود بايد شخصاً تصميم گيرنده باشند و دربارۀ موضاعاتی مانند بارداری و زايمان در ميان خود زنان تصميم گيری شود.به طور فردی و جمعی بايد بر عليه هر گونه سلطۀ مردانه ، گرايش های کنترل و مالکيت بر زنان ، قوانين زن ستيز و به نفع استقلال و خودمختاری اقتصادی و اجتماعی زنان مبارزه نمود.مراکز مربوط به مواقع بحرانی ، مراکز مراقبت های روزمره ، گروه های مباحثه و مطالعه ، فعاليت های فرهنگی زنان و غيره بايد تأسيس شده و خود زنان هدايت آن را برعهده گيرند.خانواده هستۀ پدرسالار سنتی می بايست جای خود را به اجتماعات آزاد ميان زنان و مردان با حقوق برابر برای تصميم گيری در هر دو بخش و با احترام به خودمختاری و تماميت هر فرد بدهد .ساختار زندگی و کار می بايست به طور بنيادی تغيير کند ، با کار پاره قوت بيشتر و تعاون سازمان يافته تر در خانه و جامعه .تفاوت بين کار مردان وزنان می بايست از بين برود . مردان نيز درست به اندازه زنان بايد مسئوليت پرستاری و مراقبت از کودکان را برعهده بگيرند.قدرت زنانه و يا نخست وزيرهای زن نه اکثريت زنان را به نهايت مقام خود می رساند و نه ستم را بر می اندازد . فمينيست های بورژوا جنگ برای آزادی زنان را به انحراف کشانده اند . برای اغلب زنان هيچ فمينيسمی بدون آنارشيسم وجود ندارد . به بيان ديگر آنارکو فمينيسم به دنبال قدرت زنان يا نخست وزيرهای مونث نيست بلکه به دنبال سامانه ای بدون قدرت و بدون نخست وزير است.ستم مضاعف زنان مبارزه و سازماندهی مضاعفی را می طلبد : از يکسوی در فدراسيون های فمينيستی و از سوی ديگر در سازماندهی آنارشيستها . آنارکو فمينيسم نقطۀ اتصال اين دو سازماندهی دوگانه است.يک آنارشيسم جدی می بايد فمينيست نيز باشد در غير اين صورت مسئله او يک شبه آنارشيسم پدرشاهانه است ونه آنارشيسم واقعی. وظيفۀ آنارکو فمينيسم تأمين وجهه ای فمينيستی در آنارشيسم است. هيچ آنارشيسمی بدون فمينيسم وجود نخواهد داشت .نکته اساسی در آنارکو فمينيسم اين است که تغييرات می بايست امروز آغاز شوند ونه فردا يا بعد از انقلاب . انقلاب هميشگی خواهد بود. ما بايد کار خود را امروز با مشاهدۀ ستم موجود در زندگی روزمره و شکستن اين الگو اينجا و اکنون آغاز کنيم.ما بايد مستقل عمل کنيم بی آنکه حق تصميم گيری خود را به رهبران حواله کنيم تا در مورد آنچه را که ما می خواهيم و بايد انجام دهيم تصميم گيری کنند : ما همه بايد خودمان شخصاً در مورد موضوعات شخصی تصميم گيری کنيم و در مورد موضوعات مربوط به زنان با تمامی زنان و در مورد مسائل عمومی با مردان نيز.
برگرفته از روزنامۀ «آرت کالت شمارۀ 11»